صبح است... خیلی صبح است! و من چه خانم وارانه بیدار میشوم از خواب نه چندان دلچسب دیشب! نمی دانم چند روز است که موهایم را برس نکشیدم! بی آنکه  حتی لحظه ای به چیزی فکر کنم مینشینم جلوی میز توالتم... به خودم که می آیم موهایم صاف و مرتب بالای سرم دم اسبی شده اند! خانه خالی ست! یادم میآید که دیشب همه رفته اند! و من از تنهایی نترسیده ام! لبخند میزنم! این نشانه ی خوبیست! پیراهن ساتن سفیدم را که تو دوستش داشتی آن سالها  میپوشم. هنوز هم اندازه ام هست!

صبح است... خیلی صبح است! پنجره های آشپز خانه را باز میکنم... خنک های صبح بازوانم را میلرزاند!... خدا را شکر هنوز هم مربای بهار نارنج داریم! بعد از مدت ها بادستان خودم آب پرتقال را میگیرم و نگاه تحسین آمیزی به نارنجی دوست داشتنی اش میکنم... تخم مرغ ها رو که داخل آب جوش میاندازم یادم می افتد که تو عسلی دوست داشتی آن سال ها... به این جای ماجرا که میرسم مرتضی پاشایی هوار میزند: تصور میکنم پیشم نشستی... چقدر خوبه چقدر خوبه که هستی... ولومش را کم میکنم و به خودم که می آیم میبینم در حالیکه چای را بعد از مدت ها دارم با هل دم میکنم شماره ات را گرفته ام...

صبح است...خیلی صبح! صدای خواب آلود و متعجبت باز برایم جذاب شده... نگاه ساعتت میکنی و گویا نگران میشوی... در جواب همه ی پرسش هایت میگویم :

تخم مرغ عسلی دارم... و حتی مربای بهار نارنج... چای با عطر هل هم هست... جای سنگک داغ خالی ...نمی دانم ساعت شش صبح پخت میکنند؟!

خواب آلودگی از صدایت پر میکشد و با خوشحالی کودکوارانه ای میگویی: خاش خاشی دیگه؟؟!