اوقات فراغتی که بی برنامه پیش می آیند را دوست دارم. مثلا وقتی که صبح با هزار زحمت بیدارمیشوی و میبینی حالت چندان مساعد نیست. سر درد دیشبت هنوز دارد در مقابل مسکن ها مقاومت میکند و گرمای رختخوابت هنوز اغفال کننده ست! اما بلند میشوی و صبحانه خورده نخورده میزنی بیرون و بعد از طی کردن مسیر یک ساعته ی دوست نداشتنی میروی سر کلاست! ....  بعد از گذراندن کلاس اول میبینی که همه به سمت سالن همایش میروند که روز -زن- را جشن بگیرند! از فرصت پیش آمده استفاده میکنی و به خاطر وقت فراغت ِ از پیش تعیین نشده ذوق میکنی و بی هدف راه می افتی... هوای ابری آخرین روزهای فروردین و بوی نم باران چند دقیقه پیش و صدای آهنگ بهار من عقیلی از هدفن   شوق پیاده روی را بعد از مدت ها در پاهای تنبلت زنده میکند... به خودت که می آیی میبینی  بلوار فرحزادی را مثل همیشه داری متر میکنی! نمی دانی این لاله های خوش رنگ را تازه شهرداری کاشته است یا تو تازه داری میبینی! چقدر چمن های بهاری را دوست داری. جوان و خوشرنگ و خوشبو!  به بید ِ خودت میرسی. نمی دانی برگ های تازه جوانه زده اش کی سبز شده اند...فقط میدانی که دلت برایشان ضعف میرود! زیرش مینشینی. این بار تنهایی! چمن ها لباست را خیس خیس میکنند و تو از این رطوبت لدت میبری حتی!  و به این شکل وقت فراغت با در گوشی های تو و بید مجنون تمام میشود...

 

کاش شهرداری می گذاشت درختم را بردارم و چند متر آن طرف تر در حیاط خانه مان بکارم! نمی دانم ولی شاید اگر در گوشی های من و درخت را میشنید دلش به رحم می آمد و اجازه میداد!...نمی دانم!