دیشب متوجه شدم همه ی تغییرات این پنج ساله و پنج ماهه ی تو خلاصه نمی شود در سفید شدن چند تار موی روی شقیقه ات! یا عینک فریم مشکی با کلاسی که هنگام رانندگی میزنی و من فکرکنم تا به حال به تو نگفته ام که چقدر با عینک جذاب تری!

اصلا تو آدم دیگری شده ای! انقدر عوض شده ای که من گاهی فراموش میکنم که سال ها پیش فکر میکردم که چقدر خوب می شناسمت! چقدر خوب است که این تغییرات باعث میشود وقتی کنارم هستی احساس امنیت کنم!

چقدر دوست دارم با آرامش حرف زدنت را . چقدر می پسندم لبخند های بی بهانه ات را. چقدر خوب که دیگر در اتوبان لایی نمیکشی و برای عابران ترمز میکنی تا با آرامش از خیابان بگذرند!چقدر عالی که دیگر هنگام عصبانیت از کوره در نمی روی و با نفس های عمیق و چند دقیقه سکوت به خودت مسلط میشوی... چقدر دوست دارم اینکه دقایق طولانی مینشینی و در مورد اشتباهاتت حرف میزنی و گاهی بی غروز بغضت را میشکنی! چقدر خوب است که پا به پای من در خیابان پیاده روی میکنی و  کنار من پشت ویترین زیور آلاتی و یا کریستال فروشی دقایق طولانی می ایستی و حتی نظرهم میدهی! چقدر دوست دارم که برایم کتاب هدیه میخری ! چقدر عالی که یادت میماند  چه رنگی را دوست دارم و روی کاغذ کادو روبانی را به همان رنگ با وسواس میچسبانی...

نمی دانم گذر زمان و بالا رفتن عدد سن باعث این همه تغییرات در تو شده یا شب و روزهای تنهایی ات! نمی دانم احساس مسئولیت تو در قبال موجود کوچک و دوست داشتنی زندگی ات تو را این همه عوض کرده یا وجدانت!  من نمی دانم... ولی هر چه که هست باید بگویم:

-این روزها بد جوری به تو و زندگی جدیدی که برای خودت ساخته ای حسودی میکنم! -