اگر زن نگیرد بابا غصه میخورد! خیلی میخورد! خودش بی سر و سامان میماند!(به اصطلاح خیلی ها که زندگی زناشویی را سامان گرفتن میدانند) ! اگر زن نگیرد زیر بار مسئولیت نمیرود! پول هایش را به باد میدهد و پس انداز و آینده ندارد! اگر زن نگیرد مامان همیشه به پسرهای خواهرش که با زن و بچه هایشان قطار میشوند و میروند خانه ی خاله حسودی میکند! از همه ی این ها مهم تر اگر زن نگیرد آرزوی دیدن دختر بچه ی قلقلی ِ مو فرفری که نام خانوادگی ما را یدک میکشد و شنیدن کلمه ی عمه از دهان این موجود دوست داشتنی بر دل من و خواهرم میماند! ...

این ها نتایجی بود که من و خواهرم دیشب از هم فکریمان تا پنج صبح از زن نگرفتن برادر گرفتیم! و اما کفه ی دیگر ترازو این بود:

اگر زن بگیرد دیگر آن برادر همیشگی نخواهد بود. دیگر خیلی کمتر خواهیم دیدش! دیگر باید او را با کسی قسمت کنیم و بیشترین وبزرگترین قسمت را به آن شخص بدهیم. ممکن است او با برادرمان دعوا کند و دلش را بشکند! اگر زن بگیرد دیگر ما را مثل الان دوست نخواهد داشت و شاید خانواده ی اولش و حتی دومش هم نباشیم! و...

اما همه ی این سبک سنگین کردن ها اصل ماجرا نبود! اصل ماجرا این بود که پدر مسئولیت راضی کردن او به ازدواج را به عهده ی من و خواهرم گذاشته است و او هیچ جوره تن به ازدواج نمی دهد! هیچ کس تاکید میکنم هیــــــچ کِیسی را قبول نمیکند وایراد های بنی اسرائیلی روی هر کسی میگذارد و وقتی میگوییم خودت کسی را انتخاب کن هم میگوید نمی توانم با هیچ دختری کنار بیایم آن هم برای همیشه!

میگوید کاش ازدواج قرار دادی بود با مدت معلوم. مثلا دوسال با کسی زندگی میکردی و بعد از دوسال خود به خود قرارداد فسخ میشد و هر کسی سوی زندگی خودش میرفت! میگوید حتی نمی تواند فکرش را بکند که همه ی عمر را باید با یک نفر سر کند! و به قول خودش "او را تحمل کند"! میگوید تجرد چه اشکالی دارد؟ خوش بودن و بی مسئولیت بودن! بدون سین جیم یک موجودی که مغزت را میخورد! بدون خرج سر سام آور زندگی و در عین حال بودن با کسانیکه بی توقع "تا هر زمان که خودت دوست داشته باشی" با آدم میمانند و تازه کلی هم منت سرشان میگذاری که مثلا وقتت را گذاشته ای و با او رفته ای سینما!

من از طرز فکرش ترسیدم وبه خواهرم گفتم نمیشود او را مجبور کرد. چون اگر مجبورش هم بکنیم او بعد از مدتی سرد میشود و زندگی اش را به هم میزند و به ما هم میگوید من که نمی خواستم ! شمامجبورم کردید! حالا فکر کن پای آن موجود قلقلی دوست داشتنی هم وسط باشد!(که عمه از همین الان قربان قد و بالایش برود!)   آن وقت چه ؟! چه نوع خاک مرغوبی باید پیدا کرد و بر سر و کله ریخت؟!

نمی دانم گناه کیست؟ نمی دانم تقصیر چیست؟! نمی دانم این طرز فکر از کجا نشات گرفته و چه باید کرد؟! نمی دانم تقصیر برادر جان ِ روشنفکر!! ماست که انقدر با دختر های رنگ و وارنگ دوست بوده که دیگر هیچ دختری به چشمش نمی آید یا تقصیر دختران امروزی که آنقدر ارزان خودشان را عرضه میکنند! نمی دانم...

اصلا از همه ی این ها هم که بگذریم...من چه کنم که دلم دارد ضعف میرود که کسی "عمه" خطابم کند...آن هم با پسوند -جون- !

 

.........................

 

پ.ن: دوستی در وبلاگشون (سوسو) پیشنهادی داده بودند که به نظرم جالب امد و من هم استقبال کردم. دوستان عزیزم شما هم به وبلاگ ایشون برید و پیشنهادشون رو بخوونید. شاید دوست داشته باشید که شما هم پیروی کنید! ممنونم از شما.

 سوسو  را از اینجا بخوانید.