بعد از ظهر یک روز بلند تابستانی باشد! من باشم و کلی بی حوصلگی و گرما! همین طور که کف زمین روی سرامیک های خنک دراز کشیدم و پاهایم را از ستون وسط حال بالا داده ام و مثلا!! دارم کتاب می خوانم غرق شوم در افکار ان روزها... بعد ناگهان صدای اس ام اس گوشی از رویاهای شیرین گذشته من را بیرون بکشد... با خواندن جمله های    -وقتی تو با من قهری...دنیا باهام قهره! باشه . هر چی تو بگی...از این به بعد هر جا خواستی برو!-    دست از همه ی افکارچند دقیقه پیشم بشویم و تنها به این فکر کنم که:

همیشه که نباید پسر های بی تفاوتی باشند که با همه ی خواسته هایت موافقت کنند تا نشان بدهند که دوستت دارند! گاهی بعضی از مخالفت ها بیشتر نشانه ی عشق است!  همیشه که نباید مردهایی باشند که با گفتن ِ نونور وارانه ی جوجو...عجقم...عسیسم! و از این کلمات حال به هم زن ابراز علاقه بکنند...گاهی تنها گفتن یک کلمه ی ساده ی: *صاب خونـــــــه؟؟*  در لحظه ای که در خانه را باز میکند و نوید وارد شدنش را میدهد که تو به استقبالش بروی و ببینی که میوه ی مورد علاقه ات را با کلی وسواس برایت گلچین کرده و اورده ...از شنیدن همه ی کلام های عاشقانه ی دنیا زیباتر است! حتما که نباید دوست داشتن را لا به لای نگاه های خیره و زل زدن های پسرهای مثلا امروزی پیدا کرد! گاهی وقتی بی تفاوت رو به روی تلویزیون نشستی و سنگینی نگاه مرد سی و پنج ساله ی عاقله ای را روی خودت حس میکنی که چند تار از موهای روی شقیقه اش سفید شده و هنوز هم دزدکی به تو نگاه میکند تازه معنای نگاه عاشقانه را میفهمی...

 

 

بعد به خودم بیایم و ببینم جواب اس ام اس را نمی دانم کی نوشته ام و دلیوری اش هم آمده :

"امروز عصر با همه ی دنیا آشتیت میدم... اصلا چه معنی داره که -ضعیفه-  بدون رضایت شما بره جایی!"