نمی دانم چه شد که بعد از مدت ها دیروز درست همین دیروز عصر تصمیم گرفتم بالاخره سری به آدینه ی میدان کاج بزنم و کفشی که مدت ها بود لازم داشتم بخرم. هوا کمی خاکستری شده بود. فکر کردم از همان هوا گرفتگی های ساده ی بهاریست... ولی نبود! طوفان بود... طوفانی وحشتناک و ناگهانی... به انتهای خیابان رو به رویی که رسیدم دیدم دیگر حرکت مقدور نیست... به خاطر ترس از تصادف همان جا کنار کشیدم و پارک کردم... غافل از درخت چنار بلندی که یارای مقاومت را نداشت و در یک چشم به هم زدن روی سقف ماشینم سقوط کرد... اغراق نکردم اگر بگویم درعمرم هیچ وقت اینگونه نترسیده بودم! ... هنوز به خودم نیامده بودم که شاخه ی تنومندی از چنار جلویی هم روی کاپوتم افتاد! دستانم ان چنان میلرزید که حتی نمی توانستم در ماشین را باز کنم! چند پسری که در مغازه ی املاکی رو به رو پناه گرفته بودند به سراغم امدند و  سعی میکردند من را قانع کنند که همراهشان به داخل مغازه بروم. خیس آب شده بودند و زورشان به من نمیرسید... فقط داد میزدم و از آنها می خواستم اول تکه پاره های قلبم را از روی صندلی عقب بیرون ببرند! ... چند دقیقه ی بعد داخل مغازه بودیم...همگی... و من هنوز از شدت ترس نمی توانستم حرف زنم... خانومی که از پنجره شاهد ماجرا بود در آن شرایط خودش را با لیوان آب قند به ما رسانده بود ... و من در حالیکه جرعه های شیرین محتوای لیوان را فرو میدادم به این فکر میکردم که چطور خداوند در عرض چند ثانیه قدرتش را به رخ کشید!!

ماشین که دیگر برای ما ماشین نمیشود... صورت پریده رنگ و هولناک پدر و برادر و غر غر های مادر که چرا در این هوا باید بروی بیرون هم به کنار... چندین ساعت بی برقی و بی آبی هم که یک طرف ماجرا بود... تماس های مردی که دلتنگ ونگران بغض کرده بود هم به کنار... این وسط نمی دانستم میسیجی که در آن شرایط اشتباهی سند شده بود را کجای دلم بگذارم!!