می دانم! نه که فقط بدانم ها...نه! می دانم و مطمئنم که یک روزی ...یک جایی همدیگر را میبینیم...شاید وسط یک خیابان شلوغ...شاید زیر درخت بید که پیر و بی برگ شده! شاید اطراف میدان کاج! شاید هم در پارک ارم و توی صف ترن هوایی!... تو نزدیکم میشوی! سنگینی نگاهت را حس میکنم... به محض اینکه بر میگردم میشناسمت! تو اما هنوز با شک و تردید نگاهم میکنی! موهای جو گندمی شده ی روی شقیقه ات درست همان شکلیست که تصور میکردم!  لبخند میزنی! میدانم که لبخند میزنی... اما من نه! لبخند زدن را فراموش میکنم آن لحظه انگار که هرگز نخندیده ام! نگاهم سر میخورد روی دستانت... نمی دانم روی انگشت دست چپت دنبال چه میگردم! اما چشمم که به دستان سفید کوچکش میافتد که محکم در دستانت گرفته ای... لب هایم کش می آیند... نمی دانم ذوق است...خنده است... بغض است... هیچی نمی دانم ...فقط میدانم که دوستش دارم! کنارش زانو میزنم در حالیکه به چشمانش نگاه میکنم و تماما چشمان تو را در صورتش میبینم دستانم را بی اختیار برایش باز میکنم و با صدایی نه چندان واضح میگویم: تو ستاره ای؟!! خوش را عقب میکشد! پشت پاهای بلندت قایم میشود ... موهای فرفری بورش را که با روبان صورتی بسته روی صورتش میریزد! خدایا ...چقدر دوستش دارم! چرا دوستش دارم؟!!!  تو هنوز داری تماشایم میکنی... هنوز هم گیجی...هنوز هم مثل همیشه کُندی...عقبی! با گفتن جمله ی -چقدر زود پیر شدی - به تو دلم را خنک میکنم!  و وقتی که در جوابم میگویی: اما توهیچ فرقی نکردی! زیر لب زمزمه میکنم: آخر یک روز به یک احمق قول دادم که چاق نشوم! زشت نشوم! ... ونمی دانم چرا سر قولم ماندم!   چقدرخوب که دیگر همه ی حس های گذشته در ما مرده! ...این را میگویم و راهم را میکشم و میروم... بی تفاوت! و باز هم دلم خنک میشود!! ... تو با تعجب به خونسری ام نگاه میکنی... دخترک آتشین و احساساتی ای که میشناختی حالا چقدر لاقید و بی تفاوت راه میرود... هنوز هم رفتنم را دنبال میکنی و نمی دانی که پشت آن همه خونسردی و بی تفاوتی زنی راه میرود که در گوشش: " تو هم یکی مثل همه" ی آن سال هایت زنگ میزند...

میروم... تو بی تفاوت رد شدنم را نگاه میکنی ونمی دانی داغ بوسیدن لپ های سرخ دخترکی که از پشت پاهایت رفتنم را تماشا میکند بر دلم ماند!... ستاره ی کوچولویی که نام فامیل تو را یدک میکشد!!!