کنار دریاچه ی مصنوعی چیتگر نشسته بودم...اولین بار بود میدیدمش! فکر میکردم خیلی جذاب باشد! دریاچه...آن هم در تهران! ولی جذاب نبود...یعنی آن طور که من تصور میکردم نبود...چشمانم روی انعکاس عکس چراغ ها مانده بود! دخترک داشت با زن وشوهری که کنار من نشسته بودند حرف میزد و برایشان توضیح میداد و به عمل خیری دعوتشان میکرد...خوش سر و زبان بود...نگاهش کردم... خوشگل هم بود! فرم تبلیغاتی به دست زن و شوهر داد...نگاهی با تردید به من کرد و رفت!  فرم را از زن و شوهر گرفتم و نگاهی انداختم..نیم ساعت  بعد وقتی در ضلع شرقی دریاچه برگه ی ثبت نام را تکمیل کردم و دست دخترک دادم لبخندی زد و گفت : نمی دانم چرا ولی اصلا فکر نمیکردم شما جزئ داوطلبان باشید! گفتم : آره! کار خیر به من نمی آید! دست و پایش را گم کرد و من من کنان گفت: باور کنید منظورم این نبود! گفتم: من به من منظور شما کاری ندارم. جدی گفتم: نیت من خیر خواهانه نیست    خود خواهانه است! من همیشه آرزوی داشتن دختر بچه ی زیبایی داشتم ... و حالا به واسطه ی شما به آرزویم رسیدم! به خاطر خودم به اینجا آمدم!

وحالا هر روز دقایق طولانی به عکس ریحانه کوچولوی سه ساله ام نگاه میکنم و منتظرم روزها تند تر بگذرند تا سه ماه دیگر در آغوشش بکشم...