دلیل خوبی برای سوال های پی در پی من نبود اینکه فقط از لبانت بشنوم:  خسته ام! اما شاید تو پشت خستگی هایت حرف هایی را خوابانده باشی که من یارای بیدار کردنشان را ندارم. دلم میشکند... شور میزند... نمیدانم شاید همان کسی که گاهی در دل مادرم مینشیند و رخت میشورد این بار بساطش را در دل من پهن کرده! و چه چنگی میزند لامروت! هزار فکر جور و ناجور از ذهنم رد میشود کی خوابم میبرد؟ کی صبح شد؟ نمی دانم. فقط می دانم که رفته ای... پاورچین رفته ای! بوی عطرت گواه این است که از رفتنت خیلی نمیگذرد! صدای درب پارکینگ حدسم را یقین میکند... از جا میپرم...پایم به ملحفه گیر میکند بد جوری زمین میخورم... پشت پنجره که میرسم اتومبیلت از پیچ کوچه رد شده! ... چرا یادم رفته بود که رفتنت جای خالی ای دارد که با هیچ گزینه ای پر نمیشود! چرا یادم نبود وقتی نیستی که دم موهای من را بجوی فوتبال با همه ی هیجاناتش دیدن ندارد؟! چرا حواسم نبود از تو بپرسم وقتی نیستی روزی صد بار از کی بپرسم که :لاکم خوش رنگ است؟! و از آن مهم تر کی بدون نگاه کردن به انگشتانم بگوید: خیــلی!!      چرا نمی توانم شماره ات را بگیرم؟ چرا حس میکنم بیدارم نکردی چون نمی خواستی خداحافظی کنی؟ حوصله ام سر میرود از سوال های مسخره ی بی جوابم! چشمم به سینی آینه و قرانی که دیشب برای بدرقه ات آماده کرده بودم می افتد... آه از نهادم کنده میشود... در دلم به تو و این همه خودخواهی ات ناسزا میگویم...میشنویشان! بلافاصله زنگ میزنی : "قرآن را بوسیدم. چشمان بسته ی تو را هم. صدقه  دادم. اخم های زشتت را باز کن ... خوش باش یک هفته با خودت!"... 

هنوز هم کسی در دلم رخت میشورد! تا می آیم از خستگی ات بپرسم صدای بوق بوق گوشی بدترین اهنگ دنیا میشود در گوشم! 

و تنهایی من شروع میشود و لیستی که حالا نمی دانم ار کجا شروعش کنم! ...