نمی دانم چرا از بین ده ها نفر داخل واگن همیشه فال فروش ها مستقیم به چشمان من زل میزنندو جلو می آیند و تا فالم را کف دستم نگذارند ولم نمیکنند...

کاش با پسرک فال فروش داخل مترو امروز قدری مهربان تر بودم... کاش به خاطر بی حوصلگی هایم سرش داد نمیزدم...کاش به خاطر سمج بازی هایش سرزنشش نمیکردم... کاش بابت فال هزار تومانی اش ده هزار تومان  می دادم... آخر طفلکی کلی سماجت کرد که به من بفهماند خواجه ی شیراز برایم پیغام مهمی دارد:

رسید مُزده که ایام غم نخواهد ماند...