این روزها هر وقت کم می آورم خوابم میگیرد! هر وقت کلافه ام... هر وقت فکری مثل خوره آزارم میدهد... هروقت از فکر کردن به  اتفاقی  میترسم. هر وقت دلم شور چیزی را میزند..هر وقت نا امیدم...هر وقت میترسم ازچیزی... هر وقت توانایی تحمل رویدادی ار قدرت من خارج میشود ...خوابم میگیرد! دست و پاهایم کرخت میشوند و سرم سنگین... انگار هزاران سال است که چشمانم باز هستند... میلی عجیب به بوی بالشم در من موج میزند... خوابی عمیق صدایم میکند ...عمیق شبیه خواب آلودگی های بعد از بیهوشی... شبیه شب های امتحان...شبیه خوابیدن روی تخت قطاری که نیمه شب سرعت گرفته! شبیه  بچگی و گیجی سرت روی بالشی که پای مادرت تکانش میداد! شبیه لحظه ای دیازپام را بی خبر در سِرُمت میریزند...عمیق ... شاید حتی شبیه لحظه ای که ابدیت صدایت میکند...

غم است یا استرس ... کلافگی یا ناتوانی ... ترس یا دلشوره یا ناامیدی ...نمی دانم . نمیدانم کدامین حس سرکش را آبستنم این روزها...          فقط میدانم خمیازه های کشدارم دارند طولانی میشوند و قوری های قهوه دیگر خاصیتشان را از دست داده اند!