میگوید یک سال است که من را می خواند...خاموش! میگوید واو به واو نوشته هایم را ار بر است... میگوید حتی پاسخ هایی که به کامنت های خواننده هایم میدهم را حفظ است...همه شان را  !! می گوید به من و خواندنم عادت کرده و کلمات من جزئی همیشگی از روزمره اش هستند! میگوید با برخی از آنها روزها زندگی میکند! میگوید _دوستم دارد_ و حالا جاییست که باید به صاحب نوشته هایی که عاشقشان کرده بگوید که می خواهد ببینتش! خیلی زود... می خواهد رو به رویش بنشیند و بگوید: عاشق شده! عاشق چی؟ عاشق کسی که معلوم نیست کیست! کجاست! هویتش چیست! عاشق کسی که چهار کلمه ی تکه پاره را سر هم میکند و در فضای مجازی پخش میکند...کلماتی که معلوم نیست حرف حسابشان چیست؟! اصلا از کجا آمده اند؟! مال خود نویسنده هستند یا از جایی دزدیدتشان! معلوم نیست برای چه نوشتتشان؟ انتشار داده که چه شود؟! که خواننده ی خاموشی پیدا شود و بعد از یک سال بیاید و بگوید که عاشق شده! میگوید دوستم دارد و حالا روزهایش را با عشق من سر میکند! میگوید باید من را ببیند ...باید ببینمش و احتمالا باید عاشقش بشوم! راست میگوید خب! یک سال از عمرش را تلف کرده برایم... چطور می توانم عاشقش نشوم؟! اصلا مگر جراتش را دارم؟! یا باید عاشقش شوم یا اسید پاشی اش را به صورتم بخرم!!...میگوید دیوانه است! این یکی را راست میگوید!!  حالا باید بروم و ببینمش... احتمالا باید خیلی زود هم عاشقش شوم وگرنه ممکن است بد ببینم! من هم که ترســــــــــــــــــو...