چرا وقتی میهمانی ای دعوتی که دلت نمی خواهد بروی همه ی آدم ها مبادی آداب میشوند؟! همه ی دور و بری هایت لجباز میشوند؟! همه ی بهانه هایت بچه گانه میشوند؟! چرا همیشه پنجشنبه هایم را از من میگیرند؟! دلم یک پنجشنبه ی آرام میخواهد که شش دانگش برای خودم باشد... یادم نمی آید اخرین پنجشنبه ای که من و کمیل و عطر بهار نارنج تنها بودیم کی بود...

دلم راه رفتن روی صدای خش خش برف می خواهد در این بعد از ظهر تب کرده ی تیر ماهی...