خواب عمیق صبح آدینه...آن هم بعد از شب زنده داری دیشب تا سحر را نباید پاره کرد...باور کنید اگر من کاره ای بودم این عمل را جزئ گناهان کبیره مینوشتم! اما " همیشه استثنائاتی وجود دارد" ..    

صدای بلند تلفن خانه با هر تکرارش چنان ضربه ای به سرم میزد که دلم می خواست جیغ بکشم... خدا خدا میکردم که زود تر نا امید شود و قطع کند... بالاخره قطع شد...دوباره به ادامه ی خواب نرمم! فرو رفتم... این بار عمیق تر... بعد از چند دقیقه یا شاید چند ثانیه نمیدانم! دوباره صدای زنگ تلفن به هوا رفت... دلم میخواست گریه کنم از زور خواب آلودگی! باز قطع شد ... چند دقیقه یا شاید چند ثانیه بعد صدای زنگ موبایلم شبیه  صور اسرافیل بلند و خوف انگیز به هوا رفت!دلم می خواست مو هایم را از ریشه دربیاورم هزار لعنت به خودم فرستادم که چرا خاموشش نکرده بودم...این یکی دیگر دست بردار نبود. به ناچار بلند شدم و تلو تلو خوران خودم را به گوشی رساندم میخواستم ریجکتش کنم و بگذارم روی سایلنت که چشمم به شماره افتاد و کد نا آشنایش! مطمئن شدم که اشتباه گرفته...بیشتر حرصم در آمد...وصل کردم که با عصبانیت هر چه از دهانم در می آید نثارش کنم...اما به محض شنیدن صدای ضعیفی که معلوم بود از فاصله ی خیلی دوری اسم من را صدا میکند خواب که هیچ هوش هم از سرم پرید...آنچنان چشمانم گرد شد و قلبم به شماره افتاد که انگار هزار سال است بیدارم : فردا دارم می آیم تهران ... شش صبح فرودگاه امام هستم! "باید" ببینمت! صدا لحنی ملتمسانه داشت و من با اولین کلمه شناختمش!           همان جا نشستم روی زمین. خودم را در آینه ی قدی کنارم نگاه میکردم...چنان که انگار سال هاست این چهره را ندیده ام... از همان موقع که رفت! از همان موقع که سال آخر دبیرستان بودم! از همان موقع که شور عجیب دلدادگی   دخترک درس خوان و همیشه ممتاز کلاس را به رده ی تنبل های مدرسه کشیده بود! از همان موقع که برای اولین بار در کوچه ی متروک منتهی به خیابان زرافشان دستانم را با ترس گرفت و من تازه فهمیدم که منظور نویسنده ی رمان عاشقانه ای که می خوانم چیست وقتی میگوید:*دلم هُری ریخت!*... از همان موقع که او دانشجوی پزشکی دانشگاه اصفهان شده بود و من احساس میکردم چه لذتی دارد وقتی بعد ها به خاطر همسرم من را -خانُم دکتر- صدا میزنند... از همان موقع که اولین ماشینش را با کلی بدهی خریده بود و با هزار شوق و غرور آمده بود دنبالم و من به محض دیدن رنوی سفید صافکاری شده اش کلی مسخره اش کرده بودم... از همان موقع که شب تولد من شب مهم ترین امتحان ترمش شده بود و من کلی پشت تلفن گریه کرده بودم وخودم را برایش لوس کرده بودم که چرا   دی ماهی هستم و تولدم همیشه وسط امتحانات  است ... با بغض خوابیده بودم و صبح زود با صدای تلفن بیدارم کرده بود  که: تمام دیشب رانندگی کرده ام که صبح تولدت کنارت باشم...عجله کن خوابالو  تا نیم ساعت دیگر جلوی درب اصلی پارک لاله منتظرتم! و من جیغ کشیده بودم که: امتحانت دیوونه؟؟؟  از همان موقع که روزی هزار بار قسم میخورد که اگر نباشم میمیرد! از همان موقع که الهه دختر دایی ام وقتی روی صندلی انتظار دندانپزشکی نشسته بودیم بی مقدمه گفت: راستی خانم منصوری دیروز تلفن کرد و ما را برای آخر هفته دعوت کرد... نامزدی افشین!! و من پوزخند زده بودم بهش که چه احمق دروغ گویی است این الهه! من خودم دو ساعت پیش با افشین صحبت کرده ام... چه دل ها که ندادیم و قلوه ها که نگرفتیم! و چقدر در دلم انگ ِ دروغگویی به الهه زده بودم! از همان موقع که شب جشن عقدش هزار بار تماس گرفت و من که به اجبار ِخانواده  شمال بودم درست شبیه تراجیک ترین فیلم های ملو درام دنیا کنار آتش نشسته بودم و در بین هیا هوی رقص و خوشحالی بقیه خودم را شکنجه میکردم... شکنجه با تصور او در کت وشلوار مشکی براق کنار دختری که نمی دانستم از کجا سر و کله اش پیدا شد و لباسی که من باید میپوشیدم را به تن کرده و در جواب عاقد که از او وکالت میخواهد برای فرو رفتن در آغوش مردی که مال من بود  با هزار عشوه و ناز بله ی کش داری میگوید و قندی که احتمالا آن لحظه در دلش آب خواهد شد... 

خودم را با وسواس نگاه میکردم در آینه... دیگر شبیه آن سال ها نبودم... حتما او هم تغییر کرده ... نمی دانم! چطور بعد از این همه سال شماره ام را پیدا کرده؟ چرا "باید" من را ببینید؟! هزار سوال در ذهنم زنگ میزد...  وحالا بعد از گذشت پنج ساعت از تماسش هنوز گیجم! هیچ چیز نمی دانم ..فقط میدانم که  روزی که سال ها پیش آرزو کرده بودم گویا از راه رسیده و دنیا چه صبور است ...چه حافظه ی خوبی دارد این روزگار که همه ی روزهای موعد و وعده داده شده را میرساند! حتی اگر ده سال گذشته باشد! و حالا رسیده:

روزی که آرزو داشتم دیگر هیچ حسی به او نداشته باشم هیچ حسی ... حتی تنفر! و با بی تفاوتی خوشبختی ام را به رخش بکشم...کنار مردی که لیاقت گرفتن دستانم را دارد...آن هم نه یواشکی و با ترس...که  "با اطمینان و جرات! "