کم پیش می آید اخبار ببینم...کلا آدم جویای خبری نیستم...یعنی جز نگاه کردن به خبر های ورزشی آن هم گاهی و خیلی کوتاه اهل هیچ خبر دیگری نیستم.نمی دانم شاید دل به هم خوردنم از صدای گوینده های خبری ریشه در سال های گذشته دارد... از همان موقع ها که تی وی تا نصف روز برنامه نداشت و در نصفه ی دیگرش فقط شاید نیم ساعت برنامه کودک نشان میداد.  وتازه وقتی بعد از یک هفته انتظار برای دیدن قسمت بعدی کارتون مهاجران یا سرنتی پیتی با هزار هیجان مینشستم پای تی وی  بابا با عجله می آمد و شبکه را عوض میکرد که چی؟! خبر تماشا کند... ما هم که مثل بچه های امروزی نبودیم که در هر اتاقمان یک تی وی داشته باشیم که شبکه های مخصوص کودکان مثل پرشین تون و پویا و...تماشا کنیم و گاهی هم اواسطش گریزی به شبکه هایی که مثلا!! برایمان ممنوع است بزنیم! آره احتمالا ریشه های تنفر از خبر از همان روزها در من شکل گرفت و متاسفانه هر چه بزرگ تر شدم  دایره ی شبکه های خبر  هم بزرگ تر شد تا کار به بی.بی.سی و وی. اُ.اِی و...کشید! حالم به هم میخورد از شنیدنِ  اراجیفی که همیشه در خانه به گوش میرسید و پشت بندش یا صدای غر و لوند های بابا بود از شنیدن هر خبر یا صدای بد و بیراه های برادر! ...   خلاصه همه ی اینها را گفتم که بگویم دلیلم امروز برای گرفتن شبکه ی خبر گوش کردن به اخبار نبود... فقط میخواستم ساعت دقیق بازی فوتبال امشب را بدانم...چون بر خلاف نفرتم از اخبار عاشق ِ فوتبال و هیجاناتش هستم.داشتم لا به لای خبر های زیر نویس شده یِ مربوط به جام جهانی دنبال ساعت بازی میگشتم که چشمم افتاد به موضوع کنفرانس خبری که در حال پخش بود  : چگونگی ترویج الگوی پوششی ِ مناسب بین مردم!  کنجکاو شدم و چند دقیقه ای پای صحبت های آقایان کارشناس نشستم. آقایانی که داشتند طرح و مدل لباس برای خانم ها میبریدند و میدوختند و البته می خواستند به زور تن خانم های هم میهنشان کنند! آنچنان بحث و جدل بینشان بالا گرفته بود و هر کسی گناه _بد حجابی_ مردم را گردن دیگری می انداخت که انگار تمام مشکلات و معضلات روز دنیا منتهی میشد به کوتاه شدن ِ ده سانتی ِ آستین ِ تعدادی از دختر های ایرانی در تابستان یا مثلا نازک شدن روسری هاشان ...بعد از چند دقیقه گوش کردن به حرف ها و شنیدن نقشه ها و تصمیماتشان وقتی شبکه را عوض کردم تا ادامه ی سریال در پیتی ام را تماشا کنم ...هزار بار خدا را شکر کردم که آدم ِجویای خبری نیستم و باز هم یاد حرف های مادر بزرگ مرحومم افتادم که میگفت: بی خبری  خوش خبریه مادر جان!