بشقابی که پسمانده های غذای سه روز پیش رویش خشک بود را محکم با سیم ساییدم! انگار می خواستم همه ی دقه دلی هایم را از حرف های چندش آور ِاو سر بشقاب بی نوا پیاده کنم! ...  صدای ضعیف و وامانده شده اش حالم را به هم میزد! روی صندلی وسط آشپزخانه ولو شده بود و یک ریز جمله ی : "خودم خواستم برود...تقصیر خودم بود که رفت..."  را عاجزانه تکرار میکرد! نرمه های نان خشک شده را با دستمال از روی میز جمع کردم . بوی سیگارش شدید بود و البته خوب! نمی دانم چه مارکی بود اما وسوسه ام کرد لحظه ای که به سمتم گرفتش!  شاید اگر روزه نبودم ...   از در و دیوار خانه اش غم میبارید و نکبت! خانه اش بوی رفتن میداد...بوی دعوا... بوی لجن... بوی خیانت! ساعت خانه روی یازده و سی و پنج دقیقه ایستاده بود! زمان برایش تمام شده بود در همان لحظه ی خوابیدنِ ساعت! نمی دانم خودش هم خوابش برده بود همان جا وسط آشپزخانه یا حسی برای تکان خوردن نداشت!  فقط میدانم دیگر نمی خواستم بمانم! نمی توانستم لا به لای هوای دم کرده ی خانه اش بمانم...  پله ها را دو تا یکی طی کردم تا خودم را به هوای تازه ی خیابان برسانم و تمام طول راه تا خانه ام به لنگه ی جوراب مردانه ی روی تختش فکر میکردم ... دلم برای بوی خانه ی خودم تنگ شده بود...آنقدر تنگ که حتی وقتی یادم افتاد فراموش کرده ام زیر ظرف غذایش را خاموش کنم هم نتوانستم برگردم... حتی برای چند لحظه!