چه فرقی میکند که انگشت ها ی پای زنی زیر پتو یخ کرده است...آن هم در داغ ترین شب های سال! چه فرقی میکند که زبان زنی به لکنت افتاده است ...آن هم در قدر ترین شب سال! چه فرقی میکند که نفسِ زنی به شماره افتاده ! در نیمه های شب... در اوایل صبح... در خلوت ترین ساعات اتوبان همت! در پر هیاهوترین لحظه های سکوت اتاقش! وقتی که صدای خش خش جاروی رفتگر محل در زیر پنجره ی اتاق پنهان میشود لا به لای نفس های تب دار زن! چه فرقی میکند خواهش های تنش از شوق باشد یا شهوت!  چه فرقی میکند عاقلانه های زن زیر اعجازبچگی هایش رنگ ببازد ! چه فرقی میکند که فردا چه رنگی میشود چشمانش از انعکاس لرزش های شب زنده داری ِ تکرار نشدنی اش! چه فرقی میکند  همه اینها در قبال اینکه :

دیشب دخترکی  متولد شد که سال ها پیش به دنیا آمده بود! دخترکی متولد شد! اما این بار نه از تونل تنگ و لزجی ِ یک رحم! که از مرکز ثقل ِ یک احساس! دخترکی صد و شصت و چند سانتی متولد شد! مچاله شده گوشه ی تختخوابش! در حالیکه اخبار  با صدای دو رگه  شده ی دختر  ساعت تولد را اینگونه اعلام میکند: دینگ ... دینگ... دینگ : ساعت 6 و پنجاه و یک دقیقه ی بامداد... اینجا تهران است ... صدای مریم!