درست همین سه ساعت پیش بود که نگاه دقیقی به آینه انداختم. از آن نگاههای موشکافانه ای که شاید سالی یک بار به خودم میکردم! رنگ رویم پریده به نظر میرسید و زیر چشمانم هاله ی کمرنگ تیره ای که نتیجه ی کم خوابی های شدید این چند روزه است! موهای ولو شده روی بازوانم که از پریشب به شکل بی رحمانه شانه نشده اند...  و چشمانم که نیمه باز ماندنِ پلک هایش من را به یاد خماری های کسی میانداخت! از همه ی اینها که رد شدم نگاهم سر خورد روی نگاهی ناشناس! نگاهی عجیب که توی چشمانم نشسته بود! تازه بود و سرحال! اثری از خمودگی در کودک سرکش درونش نمیدیدم! جسور بود و گستاخ حتی! شبیه دخترک سرکش و چشم سفید ی که خیلی سال است ندیدمش! به طرز عمیقا خود خواهانه ای تحسینش میکردم! نفوذ سوزاننده اش داشت برایم قصه میگفت! ماجرایی که نقطه ی عطفش را قطره اشک بی موقعی از من گرفت ... قطره ای ناخوانده شبیه باران های بی خبر مردادی...

وحالا چیزی بیشتر از سه ساعت است که من اینجا نشسته ام...پشت به آینه...هنوز خسته...هنوز خمار...اما برس به دست!  و دارم به عاقبت کلاغ آخر این قصه فکر میکنم! عاقبتی که میدانم بعدهایی نه چندان دور این نگاه سرکش برایم روایت خواهد کرد!