آن موقع ها که تو دبیرستانی بودی و من دبستانی فکر میکردم دنیایمان خیلی از هم دور است!  دور بود! روزیکه برای اولین بار وارد حیاط دبیرستانتان شدم و دیدم پیدا کردن تو لا به لای دخترانی که من تا کمرشان هم نبودم چقدر سخت است را فراموش نمیکنم! دختر های دبیرستان عفتیه که من را نگاه میکردند و بعضی هاشان لپ هایم را میکشیدند و میگذشتندو بعضیهای دیگر حتی من را نمیدیدند و با تنه از کنارم رد میشدند! چقدر ترسیده بودم از دختران بزرگی که دنیایشان...حرف زدنشان...اندامشان...و حتی خندیدنشان با من فرق داشت! بغض کرده بودم از پیدا نکردنت! وقتی از پشت صدایم کردی...جقدر خوشحال شدم!چقدر حس امنیت برایم شیرین شده بود! وقتی گفتم از دختر دبیرستانی ها بدم می ید کلی خندیدی و گفتی یک روزی تو هم همین قدری میشوی...همین شکلی! و من چقدر ناراحت شده بودم! خودم را از تو دور میدیدم! دنیایمان چقدر فرق داشت برایم! ... اما حق با تو بود! چیزی نگذشت که قد کشیدم! بزرگ شدم ... با برجسته شدن اندامم فکرمیکردم عقلم هم برجسته شده! اما نشده بود! چقدر سوال بی جواب داشتم که اگر تو نبودی نمی دانستم چه بر سرشان می آمد! چقدر حرف های در گوشی دخترانه داشتم که اگر تو نبودی معلوم نیست کجا زمزمه اش میکردم! چقدر خوب بود که تو شب هایی که خواب بد میدیدم تو تختت را به تخت من میچسباندی! چقدر خوب بود که قبل از وحشت رسیدن بلوغ و قاعدگی هایم تو با آرامش من را اگاه کرده بودی! و شب های دردناک بلوغ وقتی خجالت میکشیدم به مامان بگویم تو کنارم بودی و برایم کیف آب گرم می آوردی! چقدر خوب بود که حتی وقت دعواهای خواهرانه مان باز هم تو نگران امتحان فردایم بودی و میگفتی قهر مون سر جاشه اما برو کتاب ریاضیت و بیار ببینم مشکلت کجاست!  چقدر خوب بود که اولین بار تو یواشکی موچین مامان را برداشتی و من را به آرزویم رساندی و وقتی مامان ابروهای تمیز شده ی من را دید از من و خشگلی هایم که حیف است دیده نشوند دفاع کردی! چقدر خوب بود که روزهای سخت رفتن و پر پر شدن روشنک ِخانه   تو کنارم بودی. تو محکم بودی. تو مواظبم بودی! چقدر خوب بود که همیشه حواست بود که من چاشت مدرسه ام را جا نگذارم! چقدر خوب بود که وقتی می خواستم سر قرار های یواشکی و پر از هیجانم با پسری که دوست شده بودم بروم تو مواظب بودی که مامان نفهمد! و وقتی برمیگشتم با اشتیاق به اتفاقات رخ داده بینمان گوش میکردی و گاهی تذکرات جدی میدادی و گاهی حتی طریقه ی برخورد با مثلا دوست پسر  را به من یاد میدادی! چقدر خوب بود که مامان قبل از من تو را زاییده بود برایم!

چقدر خوب بود داشتن خواهری که هفت سال از تو بزرگ تر باشد! چقدر خوب است داشتنت! چقدر خوب است که حالا دیگر فکر نمیکنم دنیاهایمان از هم دورند! چقدرخوب که هنوز هم من را میفهمی! که حتی حالا که دیگر هم خانه نیستیم و  اتاق مشترک نداریم تا تو تختت را به تختم بچسبانی و هنگام ترسیدن بغلم کنی...باز هم مواظبمی! و وقتی در جواب سوالت فقط میگویم: چی بگم! تو تا ته ماجرا را میخوانی!

حالادر سی و پنجمین سالگرد تولدت  من تازه انگار فهمیده ام که داشتن  یک مردادی آن هم از نوع شانزدهمی اش!!! چقدر میتواند اتفاق مهمی باشد! خدا را شکر به به دنیا آمدی تا بچه های من بعدها بی خاله نمانند!    تولدت مبارک سپیده ی صبح زندگیم.

 

.....................

 

پ.ن. مهم:

از وقتی یادم می آید شانزدهم مرداد ما جشن تولد داشتیم! برای خواهری که خواهرانه هایش توصیف نشدنیست! اما امسال شانزدهم مرداد برایم با همیشه فرق دارد! ... باید کنار کس دیگری میبودم! نبودم! نشد که باشم! باید چراغ ها را خاموش میکردم و کیک تولدش را با آواز برایش می آوردم! باید چهل سالگیش را که آغاز دوره ی جدید و جذاب زندگی اش است جشن میگرفتم! باید برایش می رقصیدم حتی! باید کنارش میبودم! نشد ... اما کاش بداند تمام شانزده مرداد امسال را عطر تنش پر کرده برایم! کاش میدانست تولدش چه اتفاق مهمیست برای دنیای من... کاش بداند که از جایی زیر قلبم که نمی دانم اسمش چیست صدایی کنده میشود و به سر انگشتانم میرسد و بلند مینویسد: تولدت مبارک... چهل سالگیت مبارک... کانگراجولیشن عزیزم...