روزهایی که تا لنگ ظهر میخوابم...روزهایی شبیه امروز که تا ساعت سه بعد از ظهر از تختم کنده نمی شوم... روزهایی که بعد از دو روز برگشتن از سفر هنوز چمدانم گوشه ی اتاق افتاده... روزهایی که صبحانه و نهار و شامم را یک حا در بعد از ظهری کسل کننده میخورم...اآن هم مثلا یک کلوچه ی نارگیلی با چای غلیظ و به شکل ایستاده و با بی میلی تمام!... روزهایی که سرم درد میکند... دردی شبیه بامداد خمار... شبیه درد های تهوع اور بعد از یک شب مستی...  و من هیچ مسکن کوفتی ای در خانه ندارم.... روزهایی که دوستانم از من دلخورند که چرا جواب پیغام هایشان را نمی دهم... روزهایی که مامان یک ریز زنگ میزند و میگوید که نباید در خانه بمانم و حتما باید به میهمانی منزل برادرش بروم  ... روزهایی که مستاصلم ...مغزم درد میکند از بس که فکر کرده ام... روزهایی که که تنم درد میکند از تحمل این همه وزن و حجم احساس... روزهایی که نمی دانم باید چه کنم؟... روزهایی که یادم نمی آید چند شنبه است و برنامه ام چه بوده؟ ... روزهایی که تلفن خانه را میکشم ...موبایلم را سایلنت میکنم و -یکی هست ِ مرتضی پاشایی- را روی لوپ میگذارم و ساعت ها روی تختم به سقف اتاق خیره میشوم و گلهای یاسی رنگ بالشم را آب میدهم... روزهایی هستند که چیزی در زندگی ام متحول شده است...چیزی شبیه شکستن یک قانون!...