هرگز نگاهم نمیکند! ... او مرا تماشا میکند! چنان که هنرمندی ستایش وارانه اثرش را مینگرد! و یا خاله سوسکه ای دست و پای بلورین فرزندش را !!!      تمام جزئیاتم را تماشا میکند با چشمان عسلی رنگ متفکرانه اش!  مرا خلق کرده است بی شک! مرا  آفریده ست... نه با نفس های تندش در نیمه شبی بهاری در آغوش زنی که میستایدش! مرا خلق کرده است بی شک...نه در چندش آورانه ترین و بالاترین حالت لذت هم آغوشی با زنی که بعد ها مادر صدایش کردم! مرا خلق کرده است بی شک ... نه برای داشتن دخترکی که بابا صدایش کند و او غرق غرور شود از پدر بودنش! ... مرا صدا کرده است...نیمه شبی بهاری...بابا مرا به نام صدا کرده است! بارها برایم گفته است که چقدر مرا بلند صدا کرده است!

مامان بعد از به دنیا آوردن دو دختر حالا دلش پسری را میخواسته که نام فامیل پدر را یدک بکشد ! بابا اما هنوز عاشقانه دختری را صدا میکرده است که اسم گل محبوبش را داشته باشد! که انگشتانش کشیده باشد و خوب بتواند دف پدری اش را به صدا دربیاورد! و تمام نه ماه فاصله ی بهار تا زمستان مرا -به نام- صدا کرده ست!...

چهارده ساله بودم که برای اولین بار برایت نامه نوشتم! کار بدی کرده بودم و تو از من ناراحت بودی...نگفته بودی که ناراحتی حتی!  من از نگاهت خوانده بودم! تمام شب گریه کرده بودم و نمی دانم چه شد که برایت نوشتم...از خودم و از دوست داشتن هایی که هرگز نگفته بودم... برایت نامه نوشتم و در جیب لباست فرو کردم تا صبح که میروی بیرون ببینی اش! دیده بودی...خوانده بودی... غرق غرور و لدت شده بودی... میدانی این را چه زمانی فهمیدم؟؟ سال ها بعد! روزیکه درب صندوقچه ات را باز کردی و با عجله دنبال مدارک خانه میگشتی که برای ضمانت ِ همکارت به کلانتری ببری... لابه لا ی اسناد مهم زندگی ات که بیرون ریخته بود ی و از من خواستی مرتبشان کنم! تکه کاغذ کهنه شده ای دیدم...با دست خط بچه گانه و خودکار قرمز رنگ جیغی که به طرز وحشتناکی بد رنگ بود :

"سلام بابا. امروز که به من لبخند نزدین وقتی نمره ی بیستم را برایتان آوردم دلم می خواست بمیرم. الان هم دلم می خواهد بمیرم هنوز. بابا شما میدانید که من بدون اجازه ی شما جایی نمی روم ولی نمی دانم چرا دیروز وقتی سارا گفت بیا برویم خانه ی بهار اینا یک لحظه فراموش کردم از شما اجازه بگیرم. حالا با من قهر هستید؟ نگویید نیستید چون به خاطر بیست ریاضی ام حتی لبخند هم نزدید! اگر شما با من قهر باشید من میمیرم. میشه این بار من را ببخشید؟ میشه دوستم داشته باشید؟ میشه فردا موهایم را شانه کنید؟ تازگی ها رویم نمی شود خیلی چیز ها را به شما بگویم. مثلا اینکه خیلی وقت است موهایم را شانه نکرده اید! چرا؟ کاش همیشه کوچک میماندم که شما راحت تر من را بخشید و موهایم را شانه کنید . بابا الان دلم می خواهد بمیرم. باور کنید! میشه من را ببخشید و به من لبخند بزنید؟ خواهش میکنم..."

نمی دانی چه حالی بود خواندن نامه ی کهنه ای که یادم نمی آمد کی نوشته بودمش ... و حالا لا به لای با ارزش ترین اوراق زندگی ات  پیدایش کرده بودم! کاش مرا ببخشی که بی اجازه از روی برگه ی مهم صندوقچه ات در سررسیدم کپی نوشتم! کاش بدانی چقدر دخترانگی هایم را به تو مدیونم! کاش بدانی حرف زدن از تو...نوشتن از نامت چه حسی دارد برایم هنوز...بابا!

............

امروز لا به لای تمام درد های زندگیم چیزی شبیه وحی انگشتانم را وادار به نوشتن کرد! نوشتن از مردی که حالا در چند قدمی ام نشسته است... اخبار نگاه میکند و هرزگاهی دانه ای انگور در دهانش می گذارد! و شاید هرگز نفهمد دختری که سال ها پیش به نام صدایش کرد ه است چقدر بی تابش شده است امروز!  نمی دانم چه خواهد شد ولی حالا...همین لحظه می خواهم بروم رو به روی بابا بنشینم و بی هیچ حرفی شانه ام را به دست هایش بسپارم...و موهایم را ! حالا...همین حالا که تب کردم!

........

پ.ن :کاش بعضی ها این پستم را نخوانند! مثلا تو رها ! شرمنده ام از تو... بیا تو بغلم لطفا.