گفته بودم آدم جویای خبری نیستم! هنوز هم همانم! اما گاهی شنیدن اجتناب ناپذیرست! شبیه لحظه ای که می خواهم ساعت گوشیم را با زیر نویس دقیق شبکه ی خبر تنظیم کنم و صدای مردانه ی جذابی عناوین خبر را اعلام میکند: -ممنوعیت وازکتومی در مجلس به تصویب رسید- ...

یاد واکسن کزاز دو سال پیش می افتم و خانه بهداشت شلوغ مرکز شهر... یاد آقای کنار دستیم روی صندلی انتظار و  برگه های تبلیغات وازکتومی که به زور در دستانش فرو کردند و تاکید خانم مبلغ ِ بی پروا  روی رایگان بودنش...سریع بودنش... سرپایی بودنش... و از همه بیشتر بی تاثیر بودنش در روابط جنسی و یا به قول عامیانه تر بی اثر بودنش در قدرت "مردانگی" آقایان! حالا اینکه قدرت مردانگی دقیقا چه بود و در چه چیزی تعریف میشد بماند! یاد غر غر های زیر لب آقای کنار دستی و پاره کردن برگه هم افتادم!

یاد - ن - عروس خوشگل و ظریف خانم - ف -  (از اقوام مادریم)   افتادم! روزیکه برای به دنیا آمدن فرزند سومش -آن هم در سن 24 سالگی - به دیدنش رفته بودم! که رنگ رویش زرد بود و نوزادش جیغ میکشید و مادر همسرش دائم پستان های شل و وارفته ی نیره را فشار میداد که چرا بلد نیست بچه را سیر کند!  و در جواب سوال من که خودتان فرزند سوم را هم خواسته اید؟ شبیه دحتران مجرمی که به حرام بارور شده اند سرش را پایین بیندازد و بگوید نه! هیچ نوع قرص پیشگیری به من نساخت! ...بعد لبخند پیروزمندانه ای بزند و بگوید اما با هزار پارتی بازی دکترم را راضی کردیم که همراه با این سزارین لوله هایم را بندد! علت خونریزی های زیادم هم همین است!  که وقتی شوکه میشوم و میگویم  تو فقط 24 سالت است...این جراحی برایت خیلی سنگین و پر عارضه ست..لبخند بزند وبگوید :چاره ای نبود دیگر...که وقتی میپرسم چرا همسرت وازکتومی نکرد انگشتش را روی بینی اش بگذاردو با صدای خفیفی بگوید: میگوید من جوانم هنوز... "شاید یک روزی تو نبودی و من خواستم دوباره ازدواج کنم... شاید باز هم بچه بخواهم!" چشمان از کاسه بیرون زده ی مرا ببیند و چشمک بزند و بگوید: شوخی میکند... که بگویم: مگر تو جوان نیستی؟ شاید تو روزی مجبور شوی دوباره ازدواج کنی...شاید دلت بخواهد از مرد زندگیت فرزندی داشته باشی... لبش را گاز بگیرد و بگوید: دیوانه ای تو دختر!!  و من به شوهر تحصیل کرده ی خوش مشرب نیره که روبه روی پدرم نشسته است و دارد از فرهنگ دم میزند نگاهی بکنم و عقم بگیرد از حرف های قلمبه سلمبه ایی که از دهان بد بویش بیرون میریزد!

یاد پسر بچه ی مو خرمایی خوشگل و تر و تمیز سر چهارراه بیافتم و ترازوی عقربه ای قدیمی اش... و کتاب های کلاس ششمش که همیشه روی سنگ فرش باز است که هر وقت مرا از دور میبیند لبخند میزند و دیگر گرم به گرم وزن من را میداند و هر بار به خاطر کتاب هایی که به امانت میدهمش کلی تشکر میکند! و نمی داند چقدر دوستش دارم!

یاد خانم با ادب جیلت فروش توی مترو و دختر چند ماهه ی چشم سیاهش افتادم که همیشه در کرییر خواب است و روزی صد بار خط تجریش را بالا و پایین میرود و آنقدر اسم ایستگاه ها را شنیده ست که شاید به وقت حرف زدن به جای مامان و بابا اولین بار بگوید: ایستگاه ِ میرداماد ... مثلا!

یاد تمام نطفه های بی گناهی که شاید اگر یک عمل ده دقیقه ای ِ سرپایی ِ بدون عارضه ی رایگان که خدشه ای به "مردانگی" کسی وارد نمیکند جرم محسوب نشود... بعد ها کسی مجبور به سقط یواشکی ِ پر از گناهشان نخواهد شد   بیافتم.

یاد تمام هم بستری های پر از دلهره ی زنان کشورم بیافتم! که شاید اگر ترس از بارداری های نا خواسته نباشد لذت دلبری هایی  که خوب بلدند به فنا نرود! یاد تمام اسپرم های بی گناهی که ناخواسته باید تبدیل به فرزندانی محروم بشوند بیافتم! محروم از عشق...محروم از تربیت... از حقوق شهروندی... از آسایش اقتصادی...و دلم بلرزد از غصه ی جوانانی که سی سال بعد   بدون کار...بدون پول...بدون سواد ...بدون آسایش...زیر آفتاب سوزان همین مرداد ماه به خودشان بگویند: کاش هیچ وقت زاییده نشده بودم!

و در نهایت به این فکر کنم که دلم نمی خواهد چند سال دیگر کشوری سالخورده و پیر داشته باشم... که لذت دیدن شیطنت های کودکانی که از پله های سرسره ی پارک محله بالا میروند را از دست بدهم... که فرزندم خواهر و برادری نداشته باشد... که نوه هایم بی خاله و عمه بمانند... که سر هر سفره ی شامی جای هیاهوی بچه هایی که از سر و کول پدرشان بالا میروند خالی نماند! دلم نمی خواهد... و بارها در ذهنم بپرسم تصویب قانونی به اسم -ممنوعیت وازکتومی- چاره ی تمام این معضلات خواهد بود؟!!... بعد چند دقیقه تمرکز کنم ...نفس عمیقی بکشم...شبکه را عوض کنم و برای تنظیم ساعتم از 119 کمک بگیرم...آن هم بدون منت و بدون شنیدن هیچ حرف اضافی...