شبیه زنی شده ام که صبح چشمانش رو به بالشی باز میشود که هیچ ردی از سرِ هیچ مردی روی آن نیست! شبیه زنی شده ام که صبح یا ظهر بیدار شدن برایش فرقی ندارد! شبیه زنی که مردش زیاد به سفر میرود! شبیه زنی که از میهمانی های دوستانه خسته شده باشد! دلش یک زنِ خانگی بخواهد! شبیه زنی که در خواب لبخند میزند...آه میکشد... ناله میکند حتی!  شبیه زنی که با خواب هایش زندگی میکند! شبیه زنی که دکمه های پیراهنش مدت هاست بسته اند! اما... یک روز صیح...از همان صبح ها که روی بالش کناریش هیچ ردی از هیچ مردی نیست... با تهوع بیدار میشود! دستش را روی شکمش میگذارد و از مرور کردن خاطرات شب گذشته اش لبخندی پهن روی لبانش مینشیند!...

شبیهش که می توانم باشم! نمی توانم؟