همان شب قبلش گفته بود!

همان شب که یکی ار بد ترین شب هایم بود! همان شب که داشتم یک روز فشار وحشتناک ِ اطرافیان را تحمل میکردم! که دلم جو خانه را نمی خواست... که هیچ کس رادوست نداشتم!  که سفر با دوستانم را در آخرین لحظه کنسل کرده بودم...همان شب که گفته بود مواظب همه چیز است و من نباید نگران باشم! همان شب که آرامم کرده بود...همان شب که گفته بود برای پدرم یک بسته جیلت میخرد که سه ماه دیگر بابا از آن استفاده کند... که شروع کرده بود با در آوردن ِ لهجه ی مشهدی بینی من را به درد بیاورد! که جنبه ی من را در بدنم پیدا کند ...که به جنبه ام دست بزند!... که توانسته بود کلی مرا بخنداند... که من گفته بودم بالاترین هنر یک مرد این است که در بحرانی ترین شرایط   زن زندگی اش را بخنداند! همان شب که امیدوارم کرده بود !     همان شب به من گفته بود در فرهنگ زندگی ما کلماتِ : نمی خواهم..نمی مانم...برو...میروم...جایی ندارد! حتی اگر بحثی بشود! حتی اگر دعوایمان بالا بگیرد...حتی اگر اختلافی پیش بیاید... در هیچ لحظه ای این کلمات جایی ندارند در فرهنگ لغات این زندگی! و من قرص بودم به کلامش...که دلگرم بودم به شانه هایش!    

همان شب که صبح فردایش بلند ترین صدایش را شنیدم! همان صدایی که بارها برایم گفته بود ممکن است روزی شیر خفته ی درونش غرش وارانه نعره بزند! ترسیده بودم! نمی خواستم بداند ترسیده ام!  نمی خواستم فکر کند از شیر درونش ترسیده ام! از حال بدش می ترسیدم! از کم خوابی هایش... از مشاجره ی کاریش... از خستگی هایش! ترسیده بودم! بارها خواهش کردم فریاد نکشد... اصلا مرا نمی شنید...حالا شیر نر خشمگینی بود که  بر سر ماده ی عاشقش نعره میکشید و نمی دانست -ماده شیر- که نه! "ماده بُز" ِ ترسویش دارد تمام پوست های لبش را میجود! که چقدر دلش میخواهد در آغوشش بکشد...که می خواهد بمیرد از نگرانی...که تمام غرورش را زیر پا میگذارد و می خواهد بگوید:ببخشید!...و درست همان لحظه  تمام دیوارهای خانه روی سر ماده بز خراب میشود...وقتی که شیر با نعره به او میگوید: "تو به زندگیم -گُه زده ای"  ...

و حالا سیزده ساعت است که بُز دارد به لغتنامه ی زندگی مشترکشان فکر میکند!