می خواستم برایت هدیه ای بگیرم! باید میگرفتم حتما! دو روز تمام فکر کردم و بارها با خودم گفتم هیچ چیزش مهم نیست! مهم فقط اینست که تودوستش داشته باشی... که وقتی کاغذ کادو را باز میکنی هیجان داشته باشی...که ذوق کنی از دیدنش که جیغ بکشی و بی توجه به همه ی آدم ها...همه ی مهمان ها هدیه ات را برداری و بروی یک گوشه و سرگرمش شوی!  می خواستم برایت سنگ تمام بگذارم! برای تو نه! برای وجدانم! برای همه ی نکرده هایم...برای همه ی نبودن هایم... برای همه ی جاهای  خالی ام در زندگیت که هیچ گزینه ای پُرش نخواهد کرد حتی بودنم تا ابدیت!   کلافه بودم و خسته! کم خوابی هایم ...استرس هایم...دل مشغولی های تازه ام...همه و همه دست به دست هم داده بودند تا کلافگی ام را دوچندان کنند یا حتی سه چندان  وقتی ترافیک سنگین یادگار کارهای نکرده ام را به من یاد اوری میکرد!     بعد از دیر رسیدن به آرایشگاه و دیدن اینکه وقتم را کسی گرفته است و حالا باید یک ساعت بیشتر وقت ِ نداشته ام را حرام  ِ  زیباتر شدنم بکنم آن هم وقتی اصلا نمی دانم چرا باید زیبا تر باشم!!!!    بعد از سر و کله زدن با شاگرد گیج  قنادی که هر کدام از دیزاین های کیکی که در مانیتورش نشانم میداد و من انتخاب میکردم... میگفت شرمنده این یکی را نمی توانیم فعلا!!  بعد از دو ساعت و چهل دقیقه گشتن لا به لای تمام دوچرخه های به قول تو سه چرخه دار !!  و پیدا نکردن چیز مناسبی برای سن و سال تو! بعد از آن همه خواهش و تمنا کردن به مسئول خانه کودک پارک ساعی و باز هم -نه- شنیدن!! بعد از فرو خوردن بغض های لعنتی ام در تمام طول روز از فکر کردن به همه ی این پنج سال گذشته...وقتی روی نیمکت نیمه گرم و پر از خاک کنار پیاده روی ولی عصر نشسته بودم و به فلسفه ی بودنت فکر میکردم...چیزی بی شباهت به معجزه نبود پسرک چشم خاکستری مودبی که حباب ساز بزرگش را دائما تکان میداد و تمام فضای پیاده رو را لبریز از حباب های هزار رنگ میکرد! چرا یادم رفته بود؟ چرا به خواسته ات توجه نکرده بودم؟!! وقتی همین چند ساعت قبلش  گفته بودی دلت می خواهد حباب ساز هدیه بگیری! و من خندیده بودم و به قناعتت قهقهه زده بودم! تو قانع نبودی! چیزی را میطلبیدی که خوشحالت کند!  خوشحالی تو! که این روزها عجیب ذهنم را در گیر خودش کرده بود!  -گور پدری-  به همه ی آنهایی که می خواستند بینند هدیه ی من به با ارزش ترین  موجود زندگیم چیست   فرستادم و کادوی تولدت را از همان پسرک چشم خاکستری خریدم! کاش آرزوهایت هرگز حبابی نباشد و این تنهای دعای من برای بعد هایت بود!...

نزدیک غروب بود! کمی احساس سبکی میکردم فقط یک چیز دیگر مانده بود ... باید خودم را به شاگرد احمق قنادی میرساندم و  سفارشم را عوض میکردم... به جای همه ی هپی برث دی های دنیا باید روی کیکت بنویسد: مرا ببخش که به دنیا آمدی!