نگرانم بود..شامه اش مثل همیشه سگ وارانه قوی بود...شاخک هایش جنبیده بود وقتی گفته بودم فلانی فلان ساعت فلان جا با من حرف دارد امشب! انتظار شنیدن جمله ی -من هم همراهت می آیم - را نداشتم اصلا!  آمد...مرا پایید... ودرست در لحظه ی بزنگاه دستم را قاپید و کشان کشان با خودش برد! کم پیش می آید فلسفه بافی کند...کم پیش می آید فاز نصیحت بگیرد...کم پیش می آید... ولی پیش می آید! تمام مدتی که در سکوت میراند و مرا از  محل قرار تهوع اورم دور میکرد منتظر بودم که پیش بیاید! که شروع کند به وراجی و قلسفه بافی و نصیحت و صد البته دلسوزی های عمیق و از ته دلش!  اما پیش نیامد! به جای تمام حرف زدن ها...دلداری دادن ها و حتی دلسوزی هایش فقط لیوانی قرمز رنگ به دستم داد! و باز سکوت... این بار من پیش آوردم...گفتم غمگینم و نوشیدم! گفتم مستاصلم و نوشیدم...نمی دانم چرا هزار صحنه ی مربوط و نامربوط از پیش چشمانم گذشت! مسئله آنقدر برایم هضم نشده و سنگین بود که ظرفیت فکر کردنش را نداشتم! که مدام مبگفتم به قول اسکارلت : الان نمی تونم! فردا بهش فکر میکنم... می خواستم حواسم پرت شود شروع کردم به حرف زدن از مشکلات دیگران! می خواستم خودم را راضی کنم که مشکلات مردم بزرگ تر از غصه های من است! نمی دانم درست چه میگفتم...ولی دائم وراجی میکردم! بی ربط و با ربط حرف میزدم! لابه لای حرف هایم از بوی فاضلاب خانه زهرا خانم گفتم و جنین شش ماهه ای که همراه خودش به خانه میبرد برای نظافت! از آقای ترومپت نواز ِ ایستگاه مترو و کفش های پاره ولی تمیزش... از جلق زدن های معروف شده ی استاد پنجاه ساله ی دانشگاهمان و عکس های سکسی تو ی لپ تاپش...از بیماری کلیه ی باران و بی طاقتی های مادر خوانده اش... از قرص های هشت میلیونی خانم بدون مو و ابرویی که هر ماه باید یک روز تمامش را در صف داروخانه ی سیزده آبان بگذراند! از جدا شدن مفتضحانه ی فرزاد حسنی و آزاده نامداری بعد از جار جار زدن خوشبختیِ مثال زدنی شان! از صدای کتک کاری زن و شوهر واحد سمت راستی خانه ام و لبخند های چندش آور اول صبح مردک توی آسانسور! از خانم تپل ِ توی مطب و عکس دوست پسر زشتش که زیر عکس شوهرش گذاشته بود و هر پنج دقیقه یک بار به بقیه نشانش میداد! گفتم!!! گفتم وگفتم! از هر غمی که دیده بودم...هر معضلی که شنیده بودم ...از هر زشتی و نکبتی که میشناختم حرف زدم برایش... او اما در قبال همه ی مرثیه سرایی های من در حالیکه قالب یخی را در لیوان می انداخت زیر لب زمزمه کرد: تمام غصه های دنیا را هم که به رخ بکشی ... غصه ات کوچک نمیشود...این قدر به بد بختی های دیگران چنگ نزن...دلت که خنک نمیشود با این حرف ها...لااقل بیا نوشیدنی ات را خنک تر بنوش!