ساعت 2:34 صبح در حالی داخل تخت میروم که به زمین و زمان فحش میدهم که چرا خواب وجود دارد؟ که مثلا به کجای دنیا بر می خورد اگر آدم ها هم مثل گوشی ها فقط یک ساعت به شارزر وصل میشدند و سر حال و قبراق به زندگی بر میگشتند و مجبور نبودند 8 ساعت از وقتیشان را حرام کنند در حالیکه عمرشان کوتاه است و وقتشان به اندازه ی خواستنی های زندگیشان نیست!... ساعت 5:35 صبح در حالی بیدار میشوم که جدالی سخت بین چشمان نیمه بسته و دلی تمام باز من در گرفته است ... خواهش های پتو و سرکشی های پاهایم را هم نمیشود نادیده گرفت البته! تا ساعت 2 بعد از ظهر در حالی مشغول صحبت کردن با او هستم که فراموش میکنم قرار مهم ساعت سه عصر را... بین کوه لباس های  بدون اتو ی روی کاناپه  در حالی یک مانتوی اتو کشیده را انتخاب میکنم که تنگ بودنش را فراموش کرده ام... برای دیر نرسیدن چنان بد و بی تمرکز میرانم که متوجه محدوده ی طرح و یک طرفه بودن خیابان نمی شوم حتی... در حالی به من خبر میدهند که نیم ساعت هم زودتر رسیده ام به محل قرار که صدای نفس های پر از هیجان و خستگی ام شبیه پر تپش ترین لحظه های عمرم شده است! در حالی دکمه ی روی سینه ی مانتو ی تنگ و معذبم کنده میشود که فقط 25 دقیقه تاشروع اولین قرار کاریِ پر از استرس مانده است...در حالی تمام طول خیابان دولت را در جستجوی یک مانتو فروشی گز میکنم که صدایی از هندز فری گوشیم به طرز عجیب دل گرم کننده ای ساپورتم میکند! ... در حالی کنار جوی پر از آب زلال شریعتی قدم میزنم که او شانه به شانه   تهران را با من نفس میکشد ...حتی در شلوغ ترین ساعات روز... در حالی مانتوی سورمه ای اسپرت را با عجله میخرم که او غیرتی ترین مرددنیایم شده است! در حالی بیست دقیقه دیرتر به محل قرار میرسم که ته دلم گرم به موج مثبتیست که از دور دست ها به اعتماد به نفسم فرود می آید.... در حالی سلفز را ریتمیک و با تمرکز می خوانم که ته دلم غروری ناشناس قلقلکم میدهد! ... در حالی عذاب وجدان به سراغم می آید که اوبیشتر از بیست و چهار ساعت است که به خاطر نادانی من نخوابیده است! در حالی این پست را مینویسم که به یک روز عجیب و پر از استرسم فکر میکنم وحضوری که تمام روز بزرگترین نعمت زندگیم شده بود که تصور  چشمان خسته و بسته اش لحظه ای چشمانم را تنها نمی گذارد... در حالی این پیج را مبندم و به تختواب میروم که  به زمین و زمان فحش میدهم که چرا خواب وجود دارد... که حالا که خواب وجود دارد...چرا هم خواب وجود ندارد؟ چرا صدای خر و پف هایی که بهترین لالایی دنیاست برایم وجود ندارد... در حالی بغض میکنم اینجای ماجرا که اصلا نمی دانم خوشحالم یا غمگین! ...در حالی بغض را فرو می دهم که...  بیخیال! این یکی را بی خیال! اصلا فرو نمیدهم...نمیدهم...نمیدهم...