تو نمی دانی...

نمی دانی چقدر سخت است بعد از چند روز با هزارن ذوق و شوق بیایی و در حالیکه سوغات پسر بچه ی شر و شیطون و دوست داشتنی اش را در بغل گرفته ای...شماره اش را بگیری ... که بخواهی گوشی را به دوست داشتنی ترین پسرک دنیا بدهد ...بخواهی قربان صدقه اش بروی...برایش از دلتنگی بگویی...و حتی بارها بمیری برای بچه گانه حرف زدن هایش... وناگهان بحثی عذاب آور با پدر ِ عصبانی اش ...تمام ذوقت را کور کند...چنان کور که بعد از قطع کردن تلفن   حتی یادت نیاید هنگام عصبانیت سوغات مصطفی کوچولو را کجا پرت کرده ای!!!

تو نمی دانی...

 

 

 

............

پ.ن1: دلم برای خونه تنگ شده بود! برای ستاره...برای ماه ...برای شب...تنگ شده بود!

پ.ن2:سفر تو را بزرک میکند... شاد میکند... خوبت میکند حتی! ......   "اگر دلتنگی هایش نباشد!"

پ.ن2: امیر حسین نامی که کامنت بلند بالای عجیبی برایم گذاشته ای ...تعبیر خوابت را نمی دانم.  متاسفم اما تو را به خاطر نمی آورم. علت تنفر وبخششت را هم همچنین... در مورد سوالت هم بایدبگویم اینجا یک مکان عمومیست! هر کسی میتواند بخواندش...حتی امیر حسینی که کامنت خصوصی اش کمی منقلبم میکند!