یه وقت هایی هم هست که -یه نفر- ...توی یه روز شهریوری...کنج یه کافه ی تاریک چیزی رو امضا میکنه و به دستت میده... چیزیکه ساعتها میتونی چشمات و ببندی و بشنوی و بری تو خلسه...

چیزی که توضیحی نداره...چیزیکه حالت و بد میکنه...از اون بد های خیلی خوب...نمیشه گفت ...فقط باید شنید...

چیزی شبیه این: