حالم بده... چیزی رو میدونم که نمی دونم چیه! ترسیدم! نمی خوام به حسم پر و بال بدم....میخوام خفش کنم تو نطفه...اما نمیشه! یه چیزی تو گوشم زنگ میزنه... حواسم میره پیش جیلت! منقلب تر میشم! همه چیز رو مرور میکنم...دنبال چاره میگردم...اما تا علت رو ندوم محال راه چاره ای پیدا کنم! ترسیدم ...چند روزه که ترسیدم...حتی از ترسم هم میترسم! شک و دو دلی ولم نمیکنه... حواسم با هیچ چیزی پرت نمیشه...تردید پاش و گذاشته رو گردنم و داره فشارش میده...

و درست تو لحظه ای که کم میارم...آه! درست سر بزنگاه... نور میسیج وایبر چشمک معنا داری بهم میزنه... و آب سردی رو تن تب دارم میریزه...   و خط بطلانی رو تردید های احمقانه ام میکشه...صدای لرزون گرفته ای که "به زیبا ترین شکل ممکن " بهم میگه:

 

دل و دریاب تا باور... دل و دریاب تا اخر...دل و دریاب تا گریه...میون بهت خاکستر...دل و دریاب دل تنگه...هنوز با غصه میجنگه...هنوز آیینه ی چشماش دچار زخم های سنگه... دل و دریاب غمگینه...هنوزم بغض میچینه...دچار خاطرات تو...کنار گریه میشینه... دل و دریاب تا خواهش...ببر تا فصل آرامش...بکِش تن پوش دستاتو... رو عریانی بی تابش...دل و دریاب تا هق هق...تو شب های نم و پر دق...بکش اعجاز دستات و ...رو قلب این دل عاشق... دل و دریاب تا بودن... تا فصل وازه رقصوندن...دل و دریاب تا رسم ِ تنت رو بوسه پوشوندن...دل و دریاب...مریم...دل و دریاب...

 

.....

پ.ن : هیـــــس! هیچی نگو!