هرگز فکر نمیکردم که روزی دوباره اینجا از تو بنویسم... دارم از تو مینویسم اما ... میان این ماه تا ماه گردون...

فقط مینویسم چون می خواهم بدانم...

می خواهم بدانم یادت می آید...تمام آن یک سالی که گذشت؟ تمام آن یک سال که با توگذشت! یادت می آید؟ من نمی خواستم...بارها به توگفتم که نه وقتش را دارم...نه حوصله ی شروع کردن یک رابطه ی تازه را...گفتی باید دوست دخترم باشی! چقدر خندیدم! قهقهه زدم! تو اما نخندیدی...نقشه ات را کشیده بودی! رویا هایت را حتی ساخته بودی! عزمت هم جزم شده بود...گفتم حوصله اش را ندارم...گفتی سر حوصله ات می اورم...گفتم اسیری را دوست ندارم! گفتی محدودت نمیکنم! گفتم اخرش؟ گفتی هر وقت نخواستی بی هیچ حاشیه ای میروم! و من به یاد تصویر محو شدن تو در افق افتادم و خندیدم... همه چیز با یک شوخی شروع شد! چه شوخی چندش ناکی بود! گفته بودم ادم ها زود دلم را میزنند...خصوصا نَر هاشان! خصوصا رابطه های احساسی اروتیک وارشان...خندیدی و تنوع طلبی ام را به سخره گرفتی... نمی دانم حالا که دارم مینویسم چرا دائم صدای گروه بیست و پنج باند توی گوشم میپیچد: -همیشه اولش خوبه...همیشه اخرش سخته.... -  میخواهم بدانم یادت می آید که چطور شروع شد؟ که چطور شروعش کردی؟! که تو کردی...یادت می آید؟  یادت می آید دومین باری که با هم بیرون رفتیم و من تصادف کردم؟ و ان آقای پشت سری که به ماشینش زده بودم در سر بالایی بلوار محله مان! چشم غره ای که به چشمان مرد رفتی...آن هم درست روز دوم بیرون رفتنمان من را به شدت ترساند! یادت می آید روزیکه از روشن فکر نبودنت گفتی و من ترسیدم و تمام ترسم را پشت قهقهه هایم پنهان کردم؟ تو فهمیدی...نگو نه!  یادت می آید لفاظی های مثال زدنی ات را! القابی که به من میدادی و من هرگز شبیهشان را نشنیده بودم... ابر میشدم و میباریدم...چه حس لطیفی داشتی!... چه حال خوبی داشتم! یادت می آید پارک پرواز؟ سیگاری که هر کاری که کردم به من ندادی و تا تهش را تنهایی دود کردی؟ یادت می آید از ترس سرما چپیده بودیم داخل ماشین و پیک نیکمان را انجا اجرا کردیم...سس قرمز روی پیتزای من و شلوار سفید تو! یادت می آید هدیه ی غافلگیر کننده ی تو در همان فضای تنگ و خفه ی ماشین و بوی استثناییی اش که همه ی فضا را پر کرد؟ اخرِ همان شب را یادت هست؟ من با بافت پانچی ِ نوک مدادی رنگم... پس مانده های سالاد اندونزی و جعبه های پیتزا و قوطی های نوشابه و ...با عجله از ماشین بیرون می آوردم...روی صندوق میگذاشتم و ان وسط ها گاهی دلبری های دخترانه ای هم از تو میکردم...تو که در سکوت ایستاده بودی...گردنت را کج کرده بودی و با تمام وجودت مرا تماشا میکردی... و بعد ها به من گفتی آن شب و در ان لحظات بیشتر از هر زمان دیگری عاشقم بودی! ... یادت می آید هر بار که سر قرارمان میرسیدی اولین چیزی که به من میگفتی جمله ی: امشب از همیییییشه زیباتر شده ای بود؟! و گاهی میگفتی که رویت نمیشود بگویی و شاید من فکر کنم که داری چرب زبانی میکنی...وبعد جون خودم را قسم میخوردی... وجون مادرت را... که هر بار که مرا میبینی من زیباتر از قبل شده ام! و من دلم غنج میرفت از این باور! یادت می آید روزیکه گوشی ات خاموش بود و من یک روز تمام تو را گرفته بودم؟ چه شب سردی بود...سوزش را هنوز به خاطر می اورم ...وقتی که دقایق طولانی سر خیابانتان منتظرت بودم... نمی دانستم که حتی خانه ای   یا هنوز از سر کارت برنگشته ای... تو در ان دفتر تدوینِ فیلم با آقای تهیه کننده دعوایت شده بود! چفدر دیر شده بود...دیر وقت بود...خیابان  خلوت تر از همیشه بود ...سایه ی مرد صد و نود و شش سانتی فرورفته در پالتوی مشکی اش را که از دور دست دیدم حس کردم خدا دلش برایم سوخته و معجزه اش را بعد از هزاران سال دوباره زنده کرده است! به سمتت دویدم...هنوز من را ندیده بودی! سردم بود! نوک بینی ام بی حس شده بود! وقتی نزدیکت رسیدم شوکه شدی از دیدنم! و من فقط چند بار پشت سر هم با صدایی شبیه فریاد ولی لرزان از سرما از تو پرسیدم: چرا؟ چرا؟ چرا گوشی لعنتی ات خاموش است؟ یادت می آید که ان شب دستم را چند بار به سینه ات کوبیدم؟ کتکت زدم! من!! من تو را کتک زدم و تو فقط دستانم را بوسیدی...بوسیدی...  یادت می آید تئاتر دهکده؟ شب تولد تو؟! تمام مدت تماشای تئاتر و زمزمه های عاشقانه ات زیر گوش من... وقتی که از سالن بیرون آمدیم و تو دائم به من یگفتی: میدانم که همه ی این مردها به من حسودی میکنند که شانه به شانه ی تو راه میروم! و من چه خنده ی مستانه ای سر دادم... یادت هست ان شب که بی هیچ مقدمه ای ماشینم استارت نخورد و تو به من یاد دادی که چطور بدون استارت زدن ماشین را روشن کنم؟! من باورم نمیشد... و وقتی دیدم تو راست میگویی لقب مهندس من! را جایگزین همه ی القابت کردم ؟! چه ذوقی کرده بودم از ان همه هوش تو!   یادت می آید شال گردن چند رنگی که برایت بافته بودم و تو به خاطرش اشک ریختی؟!! یادت می آید ان شب که از تلخ ترین راز زندگی ات پرده برداشتی ؟! یادت می آید اشکی که پهنای صورتم را پوشانده بود؟!به من بگو...بگو یادت می آید ان شب که نمی دانم چند بار و چند دقیقه یا چندساعت حتی     زیر گوشم خواندی که : میمیرم برایت!! و من باصدای این زمزمه ی عجیب به خواب فرو رفتم؟!  یادت می آید مسابقه ی دو...گام های بلندت... و اخر سر هم برد من؟! یادت می آید پل هوایی عابر  و تف کردن روی سقف ماشین هایی که با سرعت رد میشدند؟! یادت هست؟ به من بگو بالن آرزوها را یادت هست؟ آرزوهای قابل پرستشی که هر کداممان برای دیگری کردیم و به آسمان فرستادیم...بالن رفت و رفت تا تبدیل به یک ستاره شد! به من بگو چه بلایی بر سر آرزوهامان امد؟!! یادت هست بازی بیست سوالی؟! جر زنی های من و آوانس های عاشقانه ی تو؟! برنده شدن من و ذوق کردن های تو؟! به من بگو از ستاره های روی صورتم چیزی در ذهنت مانده هنوز؟! از قشنگ ترین صدای زنانه ی دنیا چیزی یادت هست؟! یادت هست گشت ارشاد و فیلمی که با خونسردی برایشان بازی کردی؟ وقلب من که داشت از سینه بیرون میزد! یادت هست دستان کوچکم که همه ی زندگیت شده بودند؟ از تنها دلخوشی ان روزهایت چیزی به خاطر داری؟ یادت هست که همیشه من را مقدس ترین مریم دنیا صدا میزدی؟ به من بگو لعنتی... اینجای ماجرا برایم از همه مهم تر است؟ "تقدس تن من" را یادت هست؟! یادت هست؟؟؟ هست؟؟ نمی دانم!    اما این را میدانم که  خوب به خاطر میاوری   دعواهایی را که جزئی از نفس کشیدنمان شده بودند  ...تو به من بد بین بودی... این را یادت هست! لب هایت من را مقدس می  خواند و چشمانت همیشه دنبال گرفتن مچ های باریک من بود! تو میدانستی که پاک ترین زن دنیا را عاشقی...میدانم که میدانستی! اما ... نمی خواستی بیماری روحی که دچارش بودی را درمان کنی.. و این آفت همه ی روزهایمان شد! و از تمام عشق و خاطراتش فقط کینه ها را به جا گذاشت! ... با این همه  حرمت دار   تمام روزهای خوبمان ماندیم! و این برایم بالاترین دستاورد این دوست داشتن بود! احساس بزرگی میکردم.... خداحافظی اخر و تمام شدن همه ی فصل های مشترکمان چطور؟ یادت هست؟ و رسالت عشق را با همه ی دلخوری هایش -حُرمت دار- به پایان رساندیم... 

اما حالا به من بگو چرا؟ چرا بعد از این همه مدت می خواهی گندش را در بیاوری؟...و خاطراتی که با لبخند یادم می آمدند را به کثافت بکشی؟ چه چیزی باعث میشود یک رابطه ی مرده و با احترام دفن شده را از گور بیرون بکشی و بوی تعفنش را بالا بیاوری؟!! چه چیزی به تو  اجازه میدهد که زنی که مقدس ترین موجود زندگی ات بود را -لاشی- خطاب کنی؟ به من نگاه کن! میدانم...مطمئنم...ایمان دارم که هنوز هم میدانی من پاک ترین مریمی هستم که میشناسی! اما نمیفهمم چرا میخواهی تمام روزهای خوبی که میشد با خاطراتشان لبخند زد را به لجن بکشانی؟ به تعفن؟ به نفرت؟! کجای دلت را میخواهی خنک کنی؟! به چه قیمتی؟! بزگترین قسم روزهای تو ""به حرمت تمام دوستت دارم هایی که گفتم ""  بود...حالا به من بگو چرا میخواهی زیباترین جمله ی روزگارمان را بی حرمت کنی؟ آن هم بعد از این همه مدت؟  و بعد از تمام شدن همه ی بقایای یک رابطه؟! چرا میخواهی کاری کنی که روزی هزار بار با خودم بگویم که ای کاش هرگز نمی شناختمت؟! که افسوس از تمام روزهایی که با تو گذراندم!!

ما با عشق شروع کردیم... با احترام خاتمه دادیم... و حالا باید با لبخند به فراموشی میسپردیم   نه با نفرت!

تو را به خاطر بد دلی هایت...به خاطر زورگویی هایت... به خاطر همه ی اتفاقات خوب و بد آن یک سالت حلال میکنم... حتی به خاطر فحش های ناحقی که این روزها از دهانت شنیده ام... حلالت میکنم!  حلال!    اما... اگر برزخ وعده داده شده حقیقت داشته باشد روی همان پل معروفش سر راهت را میگیرم به خاطر -تبدیل کردن یک خاطره ی خوب به یک حس نفرت و انزجار!-  ... تو را به این خاطر نمیبخشمت!