دیروز به من فهماندی که هنوز هم می توانم دوستت داشته باشم! حتی اگر غبار سیاه روی آسمانت گاهی نفس های بی حوصله ام را تنگ کند! هنوز هم می توانم دوستت داشته باشم! حتی اگر ساعت ها عمر با ارزشم را ترافیک های دیوانه کننده ات بر باد بدهد! هنوز هم می توانم دوستت داشته باشم حتی اگر گاهی خیابان های غیر اصولی ات پاهایم را به ورم بنشاند! به من فهماندی که هنوز هم می توانم دوستت داشته باشم حتی اگر سهم من از تو نشستن های طولانی کف سالن متروهای شلوغت باشد! هنوز هم می توانم دوستت داشته باشم...  دیروز به من فهماندی که میشود یک دختر خسته و کم خواب بود و نیم بیشتری از روز را در کوچه پس کوچه های تو سپری کرد و لبخند زد! میشود در شهر کتاب تو قدم زد و مست شد...چنان بیخود که تمام پولت را به باد که نه! به عشق بدهی و وقتی که با خیال راحت در تاکسی نشسته ای ندانی که پول کرایه اش را نداری! میشود دلهره های تندت را آرام کنی وقتی راننده های همیشه بد اخلاق و بی حوصله ی تاکسی نگاهی به کوه کتاب هایی که خریده ای می اندازد و به خاطر ندادن کرایه ات به تو لبخند میزند... و به جای غر ولوند کردن های معمولش به تو اسکناسی تعارف میکند که بتوانی خودت را به منزل برسانی!  تو به من فهماندی که میشود اتوبوس های واحدت را سوار شد حتی اگر ندانی که دیگر بلیطی نیستند! کنار پسرک خوش پوشی بنیشینی و دقایق طولانی کتاب بخوانی... نه تو سرت را در گوشی بین دستان او فرو ببری...نه او لابه لای کتابِ روی پاهایت چشم بچراند! و در اخر وقتی میخواهی به خاطر دادن کرایه ات از او تشکر کنی...دستش را بالا ببرد و در حالیکه کوله اش را صاف میکند و هندزفری هایش را در گوشش میچپاند طوری لاقید از تو دور شود که گویی وظیفه اش را انجام داده است و تشکر حتی بی معناست! تو به من فهماندی که میشود کنار مرد میانسالی که تو را شبیه دختر از دست رفته اش میبیند نشست و بی هیچ واهمه ای هم دردش شد... به چشمانش زل زد... و حتی "دخترش شد"... میشود کیسه ی کتاب ها را خالی کرد روی تخت و لابه لایش فنجان سفالی طراحی شده ای پیدا کرد که نهایت بخشندگی یک متفکر جوان را به تو رخ تو میکشد! تو به من فهماندی که میشود با کتانی های سفید  نیمی از روز را لابه لای آدم های تو قدم زد... غروب با کتانی های کثیف شده به خانه برگشت ولی خسته نبود! می شود هنوز هم از لا به لای دود ودم تو انرزی گرفت و به سینه فرو داد! میشود تو را به نام صداکرد...تو را دوست داشت : شهر من ! زاد گاه مادریم :تهران!