از سه مسکنی که خورده بودم و خواب طولانی و عمیقم هم کاری ساخته نبود... سرم همچنان درد میکرد! بی حوصله تر و خسته تر از آنی بودم که به اتفاقات افتاده فکر کنم! آب سرد روی پیشانی ام چندشناک بود! تب داشتم! چشمانم می سوخت! هنوز کرخت بودم! نمی دانم چطور شد که خودم را دراز کش کف زمین دیدم... دَمَر! روی سرامیک های خنک در حالیکه پیراهنم را بالا زده بودم و شکمم را ابتدا با ترس و بعد از ان با لذت به زمین فشار میدادم! سرم را بالا گرفته بودم...طوریکه کمر دردم را بیشتر میکرد! و کتاب هویت که پیشنهاد خوب تو بود روی زمین جلوی چشمانم باز شده بود... چشمانم میسوخت...گاهی آب(نه اشک!!) از آنها جاری میشد... جملات را می خواندم اما نمیفهمیدم! حواسم پرت ـ بیست و چهار ساعت گذشته میشد  گاه و بیگاه! نباید فکر میکردم....تمرکز کردم روی زندگی شانتال و باز شروع کردم به خواندن! دست بردار نبودی... رسوخ کرده بودی به کتاب حتی و دائما در هیبت زان مارک به من چشمک میزدی...  وماجرا رسید به جایی که مارک علت نگرانی شانتال را پرسید... و شانتال در جوابش گفت: "مردها دیگر برای دیدن من سر بر نمی گردانند!" و جواب مارک (که در دلش زمزمه کرد) او را بیشتر از همیشه شبیه تو کرد: "و من؟ من؟ من که کیلومتر ها دنبالت گشتم...من که اشک ریزان نامت را فریاد می زنم و قادرم سراسر کره ی زمین به دنبالت بدوم؟!" ...

دلشوره ی شانتال به دلشوره ام انداخت! نیم خیز شدم وخودم را در شیشه ی میز کوچک کنارم ور انداز کردم! موهای آشفته وچشمان قرمز شده و ورم کرده ام! رنگ روی پریده و لب های بیرنگم! بی گمان در این لحظه هیچ مردی برای دیدن من سر برنمیگرداند! دستی به صورتم کشیدم و به عدد سنم فکر کردم ...به اینکه چیزی نمانده تا عدد دو در سمت چپ سنم تبدیل به سه شود...کمتر از دو سال!  چرا تا به حال به این فکر نکرده بودم که چقدر غم انگیز خواهد بود روزیکه دیگر هیچ مردی در هیچ خیابانی...در هیچ میهمانی ای برای دیدن من سر برنگرداند! "سر برگرداندن مردها" ترازوی خوبی خواهد بود برای سنجش جذابیت های یک زن! هه! به ظاهر احمقانه اش نخند! باید زن باشی تا بفهمی که چه لحظه ی دردناکی خواهد بود وقتی که هیچ مردی روی صورتت مکث نکند! حتی زنانی که مدعی تنفر از نگاه های هرزه هستند هم در ناخداگاهشان رنج خواهند برد از دیده نشدن!  دلم به پیچ و تاب افتاد! نمی دانم از سرمای سرامیک ها بود که رنگ پاییز داشت ...نمی دانم از لیوان شیر سردی بود که یک نفس بالا کشیدم...یا از دلشوره ی اینکه شاید چیزی نمانده تا دیگر هیچ مردی برای دیدن من سر برنگرداند! خواستم از خودم خجالت بکشم...اما نشد! نکشیدم...خواستم به خودم تلنگر روشن فکر بودن و با سوادی را بزنم و یاداوری کنم که اگر مثلا شاگردهایت الان از این دغدغه ی تو با خبر میشدند چه آبرو ریزی ای میشد! یا مثلا اگر تو میفهمیدی!! حتما از طرز فکر من ناامید میشدی! خواستم خجالت بکشم از خودم... اما نمی توانستم واقعیت را انکار کنم...چیزی را جستجو میکردم که آرامم کند... خلا شدید اعتماد به نفسم را حس میکردم...چه مرگم شده بود؟! مگر من نبودم که همیشه از مردان چشم چران خیابان با نفرت یاد میکردم؟ مگر نه اینکه آرزویم بود یک بار هم که شده بتوانم درمرکز شهر بستنی قیفی لیس بزنم و ویترین مغازه ها را تماشا کنم بدون اینکه نگاه هرزه ی مردی آزارم دهد؟ یا اینکه برای یک بار هم که شده اخر شب به پیاده روی بروم و دور از چشمان مردهای پارک بدوم و نرمش کنم؟!و اواز بخوانم حتی؟!  حالا چه شده که سربرنگرداندن آنها برای دیدن من تبدیل به کابوس دل پیچه آوری شده است؟! در دلم لعنت ِ غلیظی به همه ی مردها میفرستم که بودن و نبودنشان عذاب آور است برای زن ها! ... احساس دلتنگی میکنم برایت ...برای تو که این روزها بعد زمان و مکان دورت کرده است از من! ولی نزدیکی! نزدیک به اندازه ی داغی اشکی که صبح روی لبهای شورم ریختی! ودلشوره ام شیرین میشود وقتی به یاد تحسین تو از مردی می افتم که فیلم ساز معروف و پیریست که عاشقانه همسر فرتوتش را میپرستد و زندگی میکندش! و درآخر به فاصله ی یک هفته از یکدیگر میمیرند! به یاد جواب مارک به شانتال می افتم و لب های تو را تصور میکنم در حین ادا کردن آن جملات!

تو تمام عمر برای تماشا کردن ِ من سر برمیگردانی... میدانم! حتی اگر هیچ موجود نرِ دیگری نگاهم نکند! دل تنگت میشوم... و از تصور این فکر داغ میشوم دوباره... این بار چنان تب دارم که از هیچ سرامیکی کاری برنمی آید!