بوی پاییز و روز اول مهر هم نتوانست حال من را خراب کند خانم "لام"! چطور فکر میکنی که موج منفی احساسی که با چشمانت به من میدهی میتواند حالم را خراب کند؟! تا به حال به دوست نداشتن های بی دلیل فکر هم کرده ای؟ خواسته ای بدانی چرا دوستم نداری؟ نه! چرا دوستم نداری نه...بهتر است بگویم چرا از من بدت می آید؟! اولین باری که دیدمت را خوب به خاطر دارم...ترم پیش بود! به محض ورودم به دفتر نگاه سنگینت روی من ماند! خودم را که معرفی کردم و به همه دست دادم...تو تنها کسی بودی که هیچ نگفتی! میدانم که حس خوشبختی یا حتی خوشوقتی از دیدن من نداشتی...مجبور هم نبودی به رسم ادب این کلمه را ادا کنی...اما تو حتی نخواستی در قبال شنیدن اسمم اسمت را  بگویی...حتی نخواستی لبخند زورکی ای تحویل دخترک تازه واردی بدهی که به هنگام دست دادن با تو تمام صورتش را لبخند کرده بود!  تمام طول ترم هر وقت با من روبه رو شدی ابروانت را در هم کشیدی... جز جواب سلام سرد و خشکی که صدای ضعیفش را فقط خودت میشنیدی هیچ گاه کلامی با من رد و بدل نکردی! اوایل فکر میکردم با همه همین طور رفتار میکنی...ولی روزی که قهقهه زدن هایت را موقع نهار دیدم...و سر و صدایت را شنیدم وقتی با هیجان برای آقای "نون" جک تعریف میکردی...فهمیدم تنها کسی که همیشه برایش رو ترش میکنی من هستم! منی که سیزده سال از تو کوچکترم! هرگز مزاحمتی برایت نداشته ام و نمی دانم چرا تا این حد از دیدنم منقلب میشوی... حتی وقتی میخواهی گوشه کنایه به من بزنی دیگران را مخاطب خودت قرار میدهی... جمله ی : "نمی دانم چرا سازمان اینجا را با دبیرستان اشتباه گرفته و یک مشت بچه را برای تدریس استخدام میکند؟!!"  َت را هرگز فراموش نمیکنم!

خانم "لام" عزیز: تو آدرس اینجا را نداری...میدانم که اگر هم داشتی هرگز وقتت را نمی گذاشتی که چرندیات دخترکی را بخوانی که وقت دیدنش حالت بد میشود! اما می خواهم بدانی که تصمیم را گرفته ام! همین امروز گرفته ام! تو روزی این پست را خواهی خواند! تصمیمم را گرفته ام ! تو روزی اعتراف خواهی کرد که من بهترین دوستت هستم! نخند! عصبانی هم نشو! تو تنهایی... این را فهمیده ام! چیزی آزارت میدهد که شاید آن قدر ها هم پیچیده نباشد! باید به تو کمک کنم! به خودم هم! این که برای انسان هایی که دوستم دارند محبوب باشم کار شاقی نیست! می خواهم برای تو که نمی دانم چرا از من متنفری!! دوست داشتنی باشم! اصلا میل شدیدی وجودم را قلقلک میدهد! شدیدا دلم می خواهد که دوستم داشته باشی! اصلا می خواهم بدانم دوست داشتن های آدم هایی شبیه به تو چه شکلی هستند...ابراز محبتشان چه فرمی ست!! و با کسی که دوستش دارند چطور رفتار میکنند؟! می خواهم بدانم روز تولدم به من چه میگویی با مثلا تبریک عیدت به بهترین دوستت با چه جمله ای آغاز خواهد شد!!

خانم لام عزیز: درست در همین لحظه که نمی دانم تو خوابی یا بیدار!! داری چای مینوشی یا فیلم نگاه میکنی ؟داری برای مردی که دوستش داری دلبری میکنی یا در تنهایی هایت برگه ی آلبومی را ورق میزنی؟... من تصمیمم را گرفته ام! می خواهم بهترین دوستت باشم و برایت کلی نقشه کشیده ام! باور کن تقصیر تو نیست فقط من عادت ندارم نگاه نفرت انگیز کسی را روی صورتم تحمل کنم! نمی دانم باور میکنی یا نه...اما مطمئن باش قبل از اتمام همین ترم شبی خواهد آمد... شبی  شبیه امشب که تودر منزل من نشسته ای...با هم چای مینوشیم و میخندیم و من لپ تاپم را می آورم ...صفحه ی وبلاگم را باز میکنم... پست: " برای خانم لام"   را باز میکنم و به جای خانم لام..به تو میگویم: "مهین جون"... گوش کن میخواهم حرف هایی که روز اول مهر برایت نوشتم  را بخوانی... تو چشم هایت گرد میشود مطمئنا... و من میگویم : ای کاش با تو سر این دوست داشتن شرط بسته بودم!!