نمی دانم اینکه تمام زندگی ات در نهایت به یک احساس منتهی شود خوب است یا نه! اینکه تمام روزمرگی هایت را هم متاثر از آن حس بسازی...

نمی دانم... اما چیز هایی هست که میدانم! مثلا خوب میدانم که هرکسی شاید شانس داشتن یک "رفیق" خوب را نداشته باشد! این که میگویم رفیق...یعنی رفیق ها! از ان رفقا !!

 

تو هستی! ...و بی انکه بخواهی تمام زندگیم را تحت الشعا قرار داده ای! تو یک تنه تمام نیاز های اجتماعی...احساسی... وحتی خانوادگی ام را ارضا میکنی! میدانستی؟! باور کن کار هر کسی نیست ازپس تمام مسئولیت های ارتباطی با یک شخص بر بیاید! تو هنرمند ترین موجودی هستی که تا به حال دیده ام! گاهی چون کوه احساس فوران میکنی... وچنان در مذاب عشقت حل میشوم که گویی هرگز منی وجود نداشته است! ...گاهی چنان خشک و خشن و جدی میشوی که گویی دنیایت فقط بر مبنای استدلالات عقلانی بناشده است و هرگز حسی در هیچ تصمیم گیری وجود نداشته و نخواهد داشت! گاهی تماما غرور میشوی آنچنان مغرور که گویی از آسمان نزول کرده ای... وگاهی چنان فروتن که انگار سیب های روی درخت تو سنگین ترین بار دنیا هستند!  گاهی پسرک سز به هوا وشیطان و حسودی میشوی که حس حمایت مادرانه ام را تحریک میکند و گاهی همچون یک مرد محکم   پدرانه احساس امنیت میدهی به دلواپسی هایم!... تو رفیقی! از همه ی اینها هم که بگذرم...تو یک رفیقی! و این نعمتیست که  در زندگی هر کسی جاری نمی شود... تو این را میدانستی؟!

.................

پ.ن1:باور کن گناه توست اینکه این روزها هیچ موجودی به چشمان من نمی آید!

پ.ن2:از پاییز به بارانش دل خوش بودم که ان هم دیگر نیست...

پ.ن3:کم اگر با دوستان مینشینم جرم توست...هرکسی را دوست دارم در تو رویت میکنم!

پ.ن4: باران "تویی" به خاک من بزن...