درست نمی دانم ساعت چند بود که گوشی ام زنگ خورد... دمق بودم وکم حوصله...خواب ِ خوبی نبود ولو شدن کف زمین ان هم از فرط بی حوصلگی وعصبانیت...اما هر چه بود خواب بود و رخوت خواب آلودگی داشت... لعنت غلیظی به خودم فرستادم  که فراموش کرده بودم قبل از خواب گوشی را روی حالت " فعلا خفه لطفا" یا همان سایلنت خودمان بگذارم! ... فراموش؟! نه...فراموش کلمه مناسبی نیست ...نخواسته بودم که خفه اش کنم... در نا خودآگاه خودم منتظر صدایش بودم...انگار منتظر کسی که می دانستم نیست! اما میخواستم باشد! خواستن همیشه من را وادار میکند...وادار به خیلی چیزها...خواستن فعل وسوسه کننده ایست برایم!

شماره نا آشنا بود و من بر خلاف همیشه جوابش را دادم! زیبایی صدای زنانه اش را میشد در اولین الوی خشکی که ادا کرد هم فهمید... خانم لام!!

بی مقدمه و لابه لای احوالپرسی های پر از حیرت و سوال من زنی که تازه به خوش صدا بودنش پی برده بودم من را به نام کوچک!! خطاب کرد که : هنوز هم پای دعوتت برای صرف چای هستی؟! و قبل از اینکه پاسخ من را بشنود باز هم با همان لحن خشکش ادامه داد : من که ادرس تو را ندارم اما تو خانه ام را یاد گرفته ای... مطمئنا مهارت من را هم در چای دم کردن نداری!! پس فعلا تو دعوت من را قبول کن...میکنی؟! و من چند لحظه بعد در حالی گوشی را روی میز میگذاشتم به این فکر میکردم که خیلی وقت پیش جایی خوانده ام که وقتی کسی را خوب نمیشناسی و خاطر خواه صدایش میشوی باید سکس سوند خطابش کنی... بعد لبخند گشادی زدم و باز با خودم فکر کردم که اگر لابه لای حرف هایم از دهانم در میرفت که: خانم دکتر شما واقعا صدای سکسی ای دارید ...لابد از چای خوش عطری که قرار است بنوشم برای همیشه محروم میشدم و احتمالا تمام رشته هایم پنبه میشد!!

 

..............

پ.ن1: چای هل دار خانم دکتر واقعا نوشیدنی بود اما بهتر از ان چیز کیکی بود که هنوز هم باورم نمیشود کار خودش باشد!

پ.ن2: راستی چراپیدا کردن شماره ی من اصولا کار سختی برای افراد نیست؟!

پ.ن3:و تو!   تو میدانی که منتظرت هستم...نمی دانی؟

پ.ن4:هنوز هم  آشوبم...آرامشم   تویی!