دقیقا یادم نیست کی بود! شاید یک سال پیش حدودا ! از لحن حق به جانبش حرصم در آمده بود! وقتی با اعتماد کامل به حرفش و پوزخند وارانه به من میگفت: اینکه می خواهی خودت باشی بزرگترین حُسن توست...اما وبلاگ و فضای مجازی جای این کارها نیست! یعنی لزومی ندارد کاملا خودت باشی! برای نویسنده ی بی پروایی مثل تو محدودیت و معذوریت می اورد!بعد از مدتی اذیت میشوی...حالا ببین!

حالا بعد از گذشت چندین ماه   در حالیکه ابدا دوست ندارم ...اما مجبورم اعتراف کنم که -حالا دیدم- !!! حق با او بود!  و این چیزیست که  این روزها فهمیده ام! وقتی دلم میخواهد چیزهایی بنویسم که نمی شود! میدانی چیست؟  :

اصلا وبلاگی که نتوانی حرف دلت را از ترس آبرو بنویسی وبلاگ نیست! حتی اگر همه ی زورت را بزنی که وبلاگ باشد!

 

.........

پ.ن1:هزاران جمله در من رشد کرده است! امان از نطفه های مرده متولد شده!

پ.ن2:برای مادری که فرزند از دست داده است قصه نبافید...نصیحت نکنید...دلداری اش ندهید...لطفا فقط پا به پایش اشک بریزید...فقط!

پ.ن3: وسوسه عمیق بین ده انگشت من و صد و چهار دکمه ی کیبورد وول میخورد امشب...وسوسه ای عمیق... شاید چیزی شبیه شهوت!

پ.ن4: من نشستم بروی می بخری برگردی...ترسم این است مسلمان شده باشی جایی...