از آن عادت های دردسرساز است اینکه وقتی موسیقی مورد علاقه ام را گوش میکنم به طور کاملا غیر ارادی احساس خوش صدایی میکنم و با خواننده هم صدا میشوم! میگویم دردسر ساز چون گاهی مواقع  فراموش میکنم که کجا هستم و یا چه کسی کنارم نشسته است! و فکر کنید وسط یک بحث کاملا  جدی  مثلا چیزی شبیه وضعیت اجتماعی و معیشتی جوانان! ان هم با همکاری که رابطه ی تقریبا رسمی و خشکی با او دارید!! ناگهان تمام حواست برود پیش باندهای ضیط ماشین و با صدای تقریبا بلند آواز سر بدهی که : "همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام...بس که اسم تو رو خووندم بوی تو داره نفس هام..."   مسلما می توانید چشم های  باباقوری شده ی جناب همکار را تصور کنید و گونه های آتش گرفته ی من را نیز البته!

امروز که داشتم از این اتفاق خجالت دهنده برای جناب برادر صحبت میکردم نکته ی جالبی را به من گوشزد کرد که برایم عجیب بود! برادر جان ِ نه چندان ریز بین ِ من معتقدند فرو رفتن ِ بیش از حد من در متن ترانه ها باعث این امر است! و وقتی که از او پرسیدم چطور به این نتیجه رسیده است؟  او نکته سنجیِِ و دقت نظری که معمولا در او دیده نمیشودگفت: از چشمانِ مات شده و خط اخمی که بین ایروانت می افتد هنگام خواندن!!!  باور کنید آنقدر این ریز بینی او برایم عجیب بود که از عصر تا به حال بلا وقفه مقابل آینه ایستاده ام و و دارم با خواننده ی مورد علاقه ام هم آوایی میکنم! فکر میکنم اگر همین طور پیش برود به زودی به تزریق بوتاکس احتیاج مبرم پیدا کنم..."برای شفای همه ی بیماران دعا کنید!" :/

 

.......

پ.ن1: در تمام اشعار عاشقانه ی دنیا جاری شده ای این روزها .... امان بده کمی حنجره ام را بی انصاف!

پ.ن2:گاهی خیلی ساده میشود به احساس کسی پی برد...کافیست بدانی جزئیات ندانسته ات را میداند!

پ.ن3: شعر من رنگ چشاته...رنگ پاک ِ بی ریایی ...بهترین رنگی که دیدم...رنگ "زرد کهربایی"!

پ.ن4: میشه بیدار بشی؟!