همیشه شوخی گرفته بودم در خواستت را که بارها از من خواسته بودی خودم را از دیچه ی چشمان تو تماشا کنم! اما امشب وقتی که تو خواب بودی نمی دانم چطور شد که در سکوت مخوف خانه دلم خواست چشمانم را ببندم و از پشت پلک های بسته ی تو خودم را تماشا کنم! عکس هایم را ...نوشته های تو را...اشعارت را و خاطرات ِ عجیب و غریبمان ! ورق زدم و خودم را تماشا کردم! به انگشتانم خیره شدم و به تایپ ده انگشتی ِ با سرعتم نگاه کردم و یادم افتاد که توعلتش را چت کردن خطاب کرده بودی!! خنده ام گرفته بود...چت!!

از فرق سر تا نوک انگشتان پایم را ورانداز کردم و به هر نقطه که رسیدم دیدم از تو توصیفی برایش دارم! تمام عکس هایم راکنار هم گذاشتم! و خودم را مرور کردم! لبخندم را ..اخمم را... بی تفاوتی ام را و حتی بغضی را که پشت خندها م پنهان شده بود! عکس با چادر مشکی ام و عکس روی تخت خوابم را حتی ...و به اینجا که رسیدم یادحاج احمد آقای نازنین افتادم و در دلم ناسزای ِ لایتی را بارت کردم!

پارادوکس های وجودم را که بارها از تو شنیده بودم مرور کردم! دختر سر خوش ِ خوش خنده ای را دیدم که معاشرت کردن با افرادبرایش سهل ترین کار دنیاست! دختری که می تواند یکپارچه شور باشد و دوست داردهمیشه گل هر مجلس او باشد! و در مقابل می تواند مثل مرغ کرچ غم زده ای ساعت ها یک گوشه کز کند و مثلا شعر های تو را مرور کند! دختری که  خوب حرف میزند و خوش صداییش مزیدبر علت میشود تا شنونده ی زیادی داشته باشد وقتی که ور ور جادو میشود! به قدر کفایت تحصیل کرده است و کم کتاب نخوانده در زندگی اش! دختری که دخترانگی اش به قدری زیاداست که وقتی صبح زودبرای نماز خواندن بیدار میشود و خودش را کش و قوس میدهد و سلام میکند بتوانی از بین تمام صفات دنیا او را "لوس من" خطابش کنی... و در عوض وقتی با خط اخم عمیق روی پیشانی  و صدای خشک و ظاهرا بی رحمانه اش مادرانه درس زندگی به فرزندش میدهد به جرات بتوانی آرزو کنی که فرزندانت را او تربیت کند!  دختری که ظاهرش شبیه دختران لاقید بی درد باشد و در دلش کوهی ازتجربه های تلخ زندگی را یدک بکشد! دختری که با مو های دم اسبی شده و لوندی ذاتی اش دلبری را هم خوب یاد گرفته باشد... دختری که لباسش را ست میکند...ارایش میکند... به میهمانی میرود ... از خوش گذرانی بدش نمی آید عاشق سولاریوم و پوست برنزه است و در عین حال بیشتر از دو سوم دعای کمیل را از بر می خواند! دختری که انگشتان کشیده و ناخن های بلندی دارد و خوب بلد است درب کاپوت ماشین را بالا بزند و با همان انگشتان  مکانیکی کند! دختری که گاهی باید پدرش را از اتاق خوابش بیرون کند و خودش برود توی اغوش مادرش مچاله شود و گاهی تا صبح مادرانه فرزند پنج ساله ی تب دارش را پاشویه کند! دختری که پیچ و تاب بدنش داغ دلی میشود برای مردی که عاشقش شده است و با تمام اهمیتی که به ظاهرش میدهد گاهی آرزو میکند که ای کاش می توانست این داغ را مرهمی از یخ بگذارد!  دختری که می تواند در یک جمع رسمی گاهی چنان مبادی اداب رفتار کند که هرگز نتوان ایرادی بر او وارد کرد... و گاهی در خلوت خودش و وقتی که با عجله و ایستاده غذا می خورد از صدای قرچ قرچ خیار درسته یا فلفل دلمه ای خورد نشده ای که وحشیانه گازمیزند تو را ازخنده روده بر کند! دختریکه خوب مینویسد و تو عاشق نوشته هایش هستی و در عین حال اعتراف میکنی که بی ادب و گستاخانه می نویسد گاهی! دختریکه می تواند تاسر حد مرگ عاشق وفداکار باشد و در عین حال گاهی ساعت ها در مقابل یک عذر خواهی ساده ایستادگی کند و با لحن محکمش بگوید تا مجاب نشوم که اشتباه کرده ام عذری نمی خواهم! دختریکه هنوز مادرش برایش قرص ویتامین می اورد و اب میوه میگیرد اما می تواند کدبانووارانه غذا درست کند آنچنان که تو را به یاد دست پخت مادرت بیاندازد! دختریکه از جلب توجه بدش نمی آید و به حکم سلیقه اش لباس های سکسی زیادی در کمدش دارد اما عزیز ترین لباسش همانیست که روزی سه بار از سجاده اش بر میدارد و به سر میکند! دختری که کشیدگی چشمانش شبیه شیطانیست که میتواند مظلوم ترین نگاه دنیا را به تو هدیه کند و در اوج عصبانیتت شیر وحشی تو را رام و ساکت کند!دختریکه دو سال از تحصیلش را در یک سال خوانده است وهرگز معدلی زیر هجده نداشته و با هوش وتیز است ودر عین حال به گاه بازی بیست سوالی به تو می بازد چون حسن صباح را نمی شناسد! دختری که بلد است نصفه شب ها کارتونی بخندد یا بی صدا گریه کند! دختری که خوب می نویسد...خوب می خواند...خوب حرف میزند ...خوب میداند..خوب میخندد...خوب گریه میکند... خوب دل می رباید و خوب دل میبندد! خوب عاقل است و در عین حال خوب -دیوانه- میشود! دختری که جنون شاهزادگی دارد! و بااینکه نمی داند این بیماری دقیقا چیست تماما سعی دارد کنترلش کند! دختری که بی ترس از واکنش خواننده هایش مبنی بر خود خواهی مینشیند و بدون کوچکترین شکسته نفسی و فروتنی تمام خصایص خوبش را می نویسد چرا که می خواهد خودش را از دریچه ی نگاه تو ببیند!

دختری که خودش را اینگونه مرور میکندو عاشق خودش میشود! و به اینجای ماجرا که میرسدبه تو حق می دهد که دیوانه وار عاشقش باشی! اصلا میدانی چیست؟

"باید خیلی احمق باشی که عاشق این دختر نشوی!"