دلم برای نوشتن تنگ شده بود ... برای تق تق دکمه های کیبوردم... برای بغض های پشت مانیتور... برای لبخند های گاه بیگاهم هنگام نوشتن...

حالا دوباره دوروزیست که بغض دارم..ار آن بغض ها که گفتنی نیستند   نوشتنی اند!

برای من تو همیشه خدای زمینی بوده ای ... خدایی که در بودنش هیچ ابهامی نیست... خدایی که میشود او را نشان داد وقتی کودکی معصوم با کنجکاوی میپرسد: خدا چه شکلی است؟ خدایی که میشود رو به رویش نشست با او چای نوشید  فیلم تماشا کرد ونگران قضا شدن نماز نشد...  خدایی که بی ترس از عذاب دوزخش میشود گاهی از گفته هایش سرپیچی کرد خدایی که برای استجابت خواسته هایت نیازی به عجز و لابه کنج هیچ مسجد و بتکده ای ندارد... خدایی که روی پلک هایم  نشسته است نه روی رگ گردنم!!!

خدایی که با او هیچ رتباطی یک طرفه نیست! وقتی صدایش میکنی: بابا؟   باگوش های زمینی ات پاسخش را میشنوی نه با گوش مثلا دل!!!

تو اولین و ملموس ترین خدایی بودی که از بچگی شناختم... کوه بزرگ و بی بدیل زندگی ام... حالا چه شده است که بنده ی خالصت را نمیفهمی؟ چه شده است که دلت برای دل کوچک و عاشق بنده ات نمیسوزد؟

به من لبخند بزن بابا... ببین دکمه های خیس کیبوردم را واسطه کرده ام... نگذار باور کنم خدای مهربان زمینی ام هم میتواند در جهنم قهرش مرا بسوزاند... به من لبخند بزن بابا ... نگذار سایه ی سرد زمستان روی زندگیم همیشگی شود... به من لبخند بزن بابا... بهار سخاوت خداست...عید لبخند پهن توست که زندگی بنده وارانه ام را نو میکند... زمینی را معطل کرده ای ... هیچ سیاره ای در مدارش نمیگردد اگر لبخند نزنی ...

"به من لبخند بزن بابا ...بدون لبخندت سال تحویل نمیشود"