ترافیک همت مثل همیشه سنگین بود... حرف های خانم دکتر هم راجع به مکانیک بد قول محلشان تمامی نداشت... دلشوره ی خواهر زاده ام که منتظر بود بروم دنبالش هم پاک حواسم را پرت کرده بود... نمی دانم از  حواس پرتی من  بود یا باز شدن ناگهانی ترافیک یا ذهن مغشوش خانم میانسال  که خودش را بی هوا پرت کرد وسط بزرگراه که تمام تنم هنوز پر از رعشه  میشود از تصور اینکه چه بر سر آن کودک معلول می آمد اگر فقط دو ثانیه دیرتر ترمز ها کارشان را انجام میدادند. ...و نمی دانم از فرط ترس بود یا عصبانیت که پیاده شدم و برای اولین بار بر سر زنی که از خودم لااقل بیست  سال بزرگتر بود فریاد کشیدم که معلوم هست وسط اتوبان چکار میکنی ؟ آن هم با یک بچه؟؟ اشک های بی امان و نگاه بی تفاوت زن مرا به وحشت انداخت...آنقدر سرد و بی تفاوت که میشد از عمق چشمانش خواند که برایش هیچ فرقی نمیکند که وسط  پیاده روی یک پارک متروک راه میرود یا یک اتوبان با این حجم ترافیک... پسرک کیک به دست نگاه کشدارش را به من دوخته بود صدای بوق ممتد و اعتراض آمیز اتومبیل پشت سری عصبی ترم میکرد. ..دوباره داد کشیدم خانم؟ بچه را به کشتن میدهی. ..دست بچه را گرفتم و گفتم حال شما خوب نیست من هر کجا میخواهید بروید میرسانمتان.... منتظر جواب خانم نشدم و بچه را کشان کشان داخل اتومبیل کردم زن هم همانطور اشک ریزان و بی تفاوت روی صندلی عقب کنار کودک نشست. خانم دکتر که حالا دیگر پاک  بدقولی های مکانیک را فراموش کرده بود نگاه بهت زده اش را گاهی به من و گاهی به زن میانسال روی صندلی عقب میدوخت... از بین هزاران سوال که توی ذهنم رژه میرفتند تنها یک سوال را پرسیدم. همان یک  سوالی که  اجازه ی پرسیدنش را داشتم! خانم مقصد شما کجاست؟ و خانم تنها یک کلمه به من جواب داد...همان یک کلمه که به من مربوط میشد: بلوار فردوس.

سکوت داخل اتومبیل را هرزگاهی صدای فین فین های زن میشکست. کودک خودش را محکم به زن چسبانده بود و نگاه های دزدکی من را از آینه را شکار میکرد ...نمی دانم چرا آنقدر دلم برایش میسوزد.  خواستم خانم دکتر را اول برسانم که گفت کار خاصی ندارد و همراه من برای رساندن آن زن و کودک می آید... اشک های زن تمامی نداشتند و نگاه های مضطربانه ی کودک به آن خانم که نمی دانم مادرش بود یا مادربزرگش به شدت عصبی ام میکرد.دوست داشتم حواس بچه را  پرت کنم اما نمی دانستم چطور . هیچ چیز خوشمزه یا سرگرم کننده ای در داشبورد بی مصرفم نداشتم در دلم به پزشک گوارشم نفرین ناحقی فرستادم که مدت هاست باعث شده کیف من خالی از کاکائو باشد!   هرچند که بعید میدانستم خوشمزه ترین خوردنی دنیا هم حواس کودک را پرت کند ...این را کیک کوچک و خیس و له شده ی توی دستش نشان میدآد که تنها یک گاز از آن را خورده بود!  تصمیم گرفتم با حرف زدن حواسش را پرت کنم... با خجالت و صدای ضعیفی جوابم را داد وقتی اسمش را پرسیدم:  آرین... زبانش لکنت داشت...نه آنقدر اوضاع پیچیده ای داشت که بگویم منگولیسم بود...نه آنقدر شرایطش طبیعی بود که بگویم سالم بود...هر چه که بود کودکی ترسیده و کوچک بود...بی گناه و مستاصل! قدری ژولیده و دست ها و دهانی نشسته داشت ...آب دهانش را نمی توانست خوب قورت بدهد و انگار بیش از حد لاغر بود...  وقتی از سن و سالش و شعر هایی که بلد است پرسیدم فهمیدم که ذهنش خیلی عقب افتاده  نیست...برایم شعر خواند و کمی  یخش آب شد و بعد بی مقدمه گفت بابا کتکم زد...خانم میانسال چشم غره ای به بچه رفت و دوباره از پنجره به بیرون چشم دوخت...حالا دیگر اشک نمیریخت اما چشمانش هنوز بی تفاوت بود...قلبم تیر میکشید...میخواستم حواس بچه را پرت کنم اما از خودم میپرسیدم چرا؟ چقدر ؟ تا کی میتوانم حواسش را پرت کنم...مگر واقعیت زندگی این بچه هر چه که هست چیزیست که با حواس پرتی چند دقیقه ای او عوض بشود؟ از عجز و ناتوانی خودم لجم میگرفت ... از اینکه هیچ قدرتی برای خوشحال کردن این بچه یا هزاران بچه شبیه این ندارم. .. چشم از آینه برنمیداشتم. .. گفتم چه کیک خوشمزه ای هم داری چرا نمیخوریش؟ گفت من دوست ندارم تو بخور و جلو آمد و دستش را دراز کرد سمت صورت من ...کیک خیس و خورد شده اش را سمت دهانم گرفته بود و من در یک لحظه دیدم این همان تنها کار من است که شاید او را خوشحال کند لبیک گفتن به سخاوت کودکی که شاید تنها داشته اش را بی هراس به من میبخشد...چشمان خانم دکتر را میدیدم و نگاه منزجرش به دست کودک...میخواست قهرمانانه به داد من برسد و من را به قول خودش از شر کیک تف تفی بچه نجات بدهد که آروم به  آرین کوچولو گفت ما الان نهار خوردیم سیریم.  خودت بخور... اما من به میان حرف های خانم دکتر پریدم و گفتم اتفاقا من الان خیلی گرسنه هستم سرم را قدری به عقب خم کردم و دهانم را درست شبیه یک قحطی زده ی حریص باز کردم ...آرین با ذوق تمام کیک خیسش را در دهان من فرو برد و  من خوشمزه ترین کیک تف تفی عمرم را مهمان شدم...

موقع پیاده شدن آرین به من لبخند رد و من  فراموش کردم که بابت سخاوتمندی اش از او تشکر کنم... 

حالا اینجا نشسته ام و به آن هزار سوال بی جواب ذهنم فکر میکنم...به اشک های خانم میانسال...به بی تفاوتی عجیبش. .. به بیماری احتمالی آرین. .. به دنیای کوچکش. ..به دستان بی رحم پدرش... به لبخند کوتاه هنگام خداحافظی اش....به دلسوزی های خانم دکتر و احتمالا چندشش از من...به دستان کوچک آرین و به مزه ی عجیب و شیرین خوشمزه ترین کیک تف تفی دنیا...

 

 

پ.ن1 : دو روز پشت سر هم... دو اتفاق راجع به دو کودک معصوم ... و حجم وسیع ناتوانی من...خدایا حواست هست؟!

پ.ن2:  دوستان من و ببخشید ولی اینجا فعلا هیچ کامنتی تایید نمیشه.

پ.ن3:  بعضی مزه ها ماندگارند. ..شبیه مزه ی بوسه ی مردی که لب های تو رو میفهمه...یا شبیه مزه ی کیک خیسی که میخواد بهت بگه دنیا هنوز هم جای بدی برای زندگی نیست! 

پ.ن4:  این پی نوشت مال توئه آزین. .. ساعت نزدیک دو نیمه شبه و من آرزو میکنم تو الان خواب باشی و شیرین ترین رویای زندگیت و ببینی...آرزو میکنم یک روز مرد سالم و موفقی بشی و من یک بار دیگه ببینمت و شانس این و داشته باشم که تو رو به صرف چای و کیک دعوت کنم و سخاوت قلبت رو جبران کنم...

دنیا جای بهتری میشه با وجود امثال تو ...لبخند بزن مرد کوچک!