تمام  طول مسیر بازگشت از دندانپزشکی به خانه را در فکر دکتر ریاحی خورم بودم و دائم از خودم سوال میکردم چه میشد اگر آقای دکتر یه همین تهران قانع بود و عزم سفر نمیکرد؟  یعنی من دیگر شانس داشتن همین دندانپزشکی را برای همیشه از دست داده ام؟... 

 

همین که روی یونیت سبز زنگ اتاق دراز کشیدم حس منفی وحشتناکی از انگشت پا تا بالای لب هایم را سوزاند.... احساس کردم صندلی را زیادی خواباند از موهای جوگندمی حالت دارش خوشم آمده بود اما لبخندش اصلا به دلم نمینشست. ..نهیبی یه خودم زدم که لزومی دارد لبخند یک دکتر که شاید برای کم کردن استرس بیمارش زده میشود را تفسیر کنی... اگر حالت را بهتر نمیکند چشمانت را ببند ... دلم نمیخواست چیزی را قضاوت کنم و دائم فکر میکردم که سابقه ی ناخوشایندی که از پزشکان دارم من را تبدیل به یک بیمار بدبین کرده است... هنوز با چشم های بسته درهمین افکار بودم که نرمی انگشتش را روی لب هایم  حس کردم نا خداگاه چشمانم را باز کردم صورتش را در فاصله ی چند سانتی متری  صورتم دیدم با لبخندی که این بار پهن تر و زننده تر مینمود ... انگشتش را به شکل متمادی روی لبهایم میکشید و مثلا سعی داشت رژ روی لب هایم را پاک کند...آن هم با انگشت!  تعجب و پرسش  چشمانم را که دید با نگاهی خیره به لب هایم گفت مالیده میشود به وسایلم ... حس بدی داشتم از گرمای انگشتش روی لب هایم سرم را کمی تکان دادم و گفتم اینطوری هم مالیده میشود به دستتان! از جای مخصوص دستمال روی یونیت یک دستمال کاغذی برداشتم و شروع کردم به پاک کردن لب هایم... نا خودآگاه اخم هایم کمی در هم فرو رفت ... لبخند گل و گشاد دکتر الف هم کمی تنگ تر شد و شروع به کار کرد...نمی دانم من حساس شده بودم یا آقای دکتر یک جای کارش میلنگید یا رسم دندانپزشکی است یا مشکل از یونیت بود یا چی؟... که حس میکردم ساعد دست آقای دکتر زیادی  روی سینه ی  من تکیه میدهد...کاملا عصبی شده بودم که آمپول دردناک داخل لثه ام ناله ام را درآورد  و بعد از آن جاااااااان کشدار آقای دکتر عصبانیتم را ده چندان کرد... دائم این سوال دور سرم میچرخید که چرا باید تمام قد زیر دستان  غیر قابل اعتماد این آقا بخوابم و صدایم هم در نیاید! تقریبا تمام بالا تنه اش به فاصله ی نزدیکی روی بالا تنه ی من بود ... نمی دانم چه کار میکرد که یک دفعه کف دست راستش محکم به سینه ی  چپ من خورد چشمانم را باز کردم و نگاه عصبیم را به چشمانش دوختم که با صدای آرام و لحن عجیبش در گوشم زمزمه کرد ببخشید تقصیر من نبود مشکل از برجستگی بیش از حد اندام شماست! نمی دانستم باید چه بگویم؟ چه کار کنم؟ دندان نیمه تراشیده را ول کنم  و با عصبانیت بلند شوم یا خودم را به نفهمی بزنم و بگذارم آقای دکتر الف به شیوه ی  خودش کار دندانم را انجام بدهد؟ خاطراتم از تمام دکتر هایی که قبلا میشنا ختم و آنها هم شبیه دکتر الف بودند مقابل چشمانم رژه میرفتند.... دلم بیشتر از همیشه برای دکتر ریاحی تنگ شده بود ... نا امیدی عمیقی مغز و قلبم را احاطه کرده بود... یاد آوری تمام مردانی که با وقاحت در هر لباسی از موقعیتشان سوء استفاده میکنند  آنچنان نا امیدم کرد  که دلم میخواست از خودم انتقام بگیرم... انتقام ظلم یک ظالم از بی گناه... علیه عصبانیتم عصیان کردم  و تصمیم گرفتم مثل یک بره ی آرام روی یونیت بخوابم و هر بار که دکتر میگوید جاااان در دلم بگویم وای چه دکتر مهربانی و با خودم زمزمه کنم که برخورد دستان دکتر با اعضای زنانه ی بدنم فقط یک اتفاق ساده ی در حال معاینه است و من نباید بد بین باشم که حتی اگر هم اتفاق منظور داری باشد حالا  قدری نوازش های شهوت انگیز و چهار تا کلمه ی تحریک کننده  زننده هم از دهن آقای دکتر بیرون بیاید به کجا دنیا برمیخورد دیگر آن همه کولی بازی و امل گری ندارد که...تازه کار دندانم را بهتر هم انجام میدهد!

 

حالا ساعت 11 شب است همه چیز آرام است من با یک دندان تر و تمیز و کامپوزیت شده رو به روی کولر لم داده ام ... فقط نمی دانم چرا هنوز اثر بی حسی از روی لب هایم نرفته است... نمی دانم چرا سینه ی چپم گز گز میکند ... و نمی دانم چرا نا خودآگاه دندان قروچه میکنم...

فکر میکنم دندان درست ترمیم شده و کامپوزیت شده که با چاشنی جوووووون هم پر شده باشد با گروه خونی من سازگاری ندارد،،، 

 

پ.ن 1: آقای دکتر ریاحی دلم برایت تنگ شده...

پ.ن2: دلم دندان درد میخواهد فکر کنم!

پ.ن3: بیا و گرمای دستانت را روی قلبم بگذار اینجا  سرمای  روشنفکری تن مرداد را از پای درآورده است! بیا ...خب؟