همه چیز عادی شده است گویا...مثل خیلی وقت پیش ها ! من بار هم بی قید و شرط زندگی میکنم...میخوابم... راه میروم... غذا میخورم... هر ساعتی دلم بخواهد میخوابم و هر ساعتی دوست داشته باشم بی هیچ استرسی بیدار میشوم... دوباره زندگی شبیه خیلی قبل ها شده است... گاهی یادم میرود که گوشی ام را کجا انداخته ام! دیگر لزومی نمیبینم از دست پختم عکس بگیرم و یا قبل از هر بیرون رفتنی از خانه برای لباس پوشیدنم وسواس به خرج بدهم و بعد از خودم و لباسم عکس بگیرم و برای کسی ارسال کنم... دیگر لزومی ندارد وقتی بیرون از خانه هستم دلم هی شور بزند که برگشتنم دیر نشود... دیگر لزومی ندارد هر شب گوشی ام دا بالای سرم بگذارم تا به محض بیدار شدن به کسی سلام کنم یا جواب پیام عاشقانه ی کسی را بدهم! همه چیز مثل خیلی وقت پیش ها شده است و این خیلی وقت پیش ها روی دیگری هم دارد که بغضم را بهانه میشود:

دیگر کسی نیست که نگرانی هایم نگرانش کند... که وقتی بهانه گیری های دخترانه ام گل میکند قربان صدقه ام برود و حالم را خوب کند... دیگر کسی  نیست که نصفه شب صدایم کند و من را با هزار شوق از خواب بیدار کند و ...دیگر دلم بهانه ندارد که مثل نیاگارا گاهی بی امان شره کند و بریزد پایین... دیگر کسی نیست که به انگشتانم زل برند و قربان صدقه ی هوش و خپلی و  ژن مشهدی ام برود و قهقهه ام را دربیاورد ... دیگر بلد نیستم کسی را به تمام زوایای زندگیم راه بدهم...نمی خواهم بلد باشم...

 

همه چیز مثل خیلی قبل تر هاست ...اما مریم دیگر شبیه آن موقع هایش نیست... برای خیلی قبل تر شدن زندگی... من یک مریم دیگر لازم دارم...تو میدانی کجا جایش گذاشته ام؟!