امروز که کت و شلوار خوش دوخت ذغالی ات را پوشیدی و با وسواس خودت را جلو آینه نگاه کردی انگار تازه باور کردم که روز موعود فرا رسیده است...باور نمیکردم آن روزیکه سالهاست منتظرش بودم بالاخره فرارسید...

حالا تو را در هیبت یک مرد کامل میبینم که جنتلمن تر از همیشه به چشمم می آیی و چندین حس متفاوت را برایم تداعی میکنی... گاهی دلم چنان شورت را میزند که گویی ارتش سرخ چین در معده ام مانور میدهند...گاهی چنان خوشحال میشوم که گویی آرزوی دیرینه ام را در جعبه ای آذین شده برام هدیه آورده  اند و گاهی غمگین میشوم شبیه کسی که عزیز ترین موجود زندگی اش را حالا باید با کسی شریک شود!

چقدر امروز زیبایی تو...چقدر تکاپو داری و چقدر سرت شلوغ است...کاش میتوانستی در این همهمه ی ذهنت ساعتی آرام کنارم بنشینی و من یک دل سیر تو را تماشا کنم... به چشمان عسلی رنگ زیبایت زل بزنم و از سالهای بچگی تا الان مان را در نگاه نافذت مرور کنم... کاش  میتوانستم تمام احساسم را به شکل هدیه ای فیزیکی دربیاورم و امروز به تو هدیه دهم...بی گمان اگر حال من را میدانستی میفهمیدی که گرانقدر ترین دارایی ام را به تو بخشیده ام...

  1. ببخش که دقایقی است که به کروات طوسی رنگت ور میروی و من به جای کمک کردن به تو اینجا نشسته ام و در افکار  خواهرانه ام غوطه ورم... کاش میدانستی پشت چهره ی آرام و لبخند خونسردانه ام چه ولوله ای به پاست...

خوشتیپ ترین داماد دنیا...بهترین همدم بچگی ها... کوه غرور و  هیبت... مرد هم خون من... مهربان ترین برادر عالم... امروز روز توست... روز تاهل و تعهدت مبارک. خوشبخت باش همیشه...