به تپش افتاده ام شبیه پسرک 4 ساله ای که در هیاهوی شهر دستان مادرش را رها کرده است... گر گرفته ام شبیه زن یائسه ی غمگینی که میداند علت تمام عق زدن هایش هرگز نمی تواند نطفه ی یک کودک باشد...درد میکشم شبیه پسرکی که بامداد خمارش رسیده است و لابه لای تمام بطری های خالی اش هیچ ردی از انگشتان زنی دیده نمیشود...بغض کرده ام شبیه دخترک نوجوان مجردی که روی  برگه ی آزمایشش کلمه ی pregnant  تایپ شده است...

دلتنگم شبیه لب های خشکیده ای که از کشوری نه چندان همسایه مسافری بوسه به لب را انتظار میکشد...

حالا تو بگو چطور نفس هایم را قانع به کشیدن کنم؟!