همیشه وقتی هوا سرد میشود دستکش هایم را گم میکنم! همان هایی که درطول تابستان هزاربار جلوی چشمم دیدم شان و حواسم نبود جای مشخصی بگذارمشآن برای روزهای سوز و سرما...

وقتی هوا سرد میشود و از دست هیچ دستکشی کار ی برنمیاد جای تو خالی تر از همیشه احساس میشود هیچ میدانستی انتطار در زمستان کشنده تر است؟ هیچ میدانستی برای خرس قلبم به خواب زمستانی نرفتن چه بیدار خوابی زجر اوریست؟ هیچ میدانستی اگر گرم نشوم خوابم میبرد؟ هیچ میدانستی اگر در زمستان خوابم ببرد یخ میزنم؟ هیچ میدانستی اگر یخ بزنم ...

نه تو نمی دانی...اگر میدانستی الان با گرمترین پالتو پوست دنیا که  جیب های دو نفره اش هر زنی را مجذوب میکند سر فلامک   منتظرم بودی و من به جای گشتن به دنبال دستکش های  کهنه ام آنها را به اولین زن بیوه ی سر راهم بخشیده بودم ...