دقایقی ست که صفحه باز  است و خط عمودی سیاه رنگ بالای صفحه دارد بپر بپر میکند ... دلش میخواهد بداند کدام حرف کیبورد  را فشار میدهم و بعد از این همه وقفه آمده ام که چه بنویسم! نمیداند  که خودم هم نفهمیدم بعد از آن همه کلافگی و بی حوصلگی چه شد که سر از اینجا دراوردم! شاید مرور خاطرات ... شاید تجزیه و تحلیل چند سال گذشته... شاید نقطه ئ آغار...

بله! نقطه ی آغاز تو اینجا بود ... از همین خانه از همین کلمات از همین جملات از همین دلنوشته ها همین تنهایی ها همین درد دل ها ...همین واژه رقصانی ها... از همین مرمری!

حالا بعد از سه سال و چند ماه دوباره به صحنه ی جنایتت برگشته ام ... آمده ام ببینم چه شد؟ چرا شد؟ از کجا ؟ به کجا؟ ...

اما بوی تو چنان مشام خاطرات را پر میکند که هزاران سوال بی جواب در نطفه از نفس می افتد ... اینجا هزاران خاطره ی مرده زنده میشوند و هزاران سوال زنده میمیرند  ... اینجا هزارن گره ی گور وا شده اند و یک گره برای همیشه تنگ و تنگ تر شده است ... 

اینجا همه ی نشانه از بین رفته اند چرا که فقط تو آنها را میشناسی...

حالا میدانم که هرگز نخواهم دانست چه شد ؟ آن روز روی بالکن خانه ی تو و لا بلای واژه های مرمری چه اتفاقی در اینجا افتاد ... فقط میدانم این مجرم برای همیشه گریخته است ...

مگر نمیگویند که هر مجرمی یک بار دیگر به محل جرم برمیگردد؟

پس کجا مانده ای؟مرمری را خاک گرفته است !