دلم تنگه برای گریه کردن...

کجاست مادر؟ کجاست گهواره ی من؟!

 

همون گهواره ای که خاطرم نیست...

همون امنیت حقیقی و راست...

همون جایی که شاهزاده ی قصه

همیشه دختر فقیر و میخواست...

.

.

.

نگو بزرگ شدی... نگو که تلخه!

نگو گریه دیگه به من نمیاد...

بیا من و ببر نوازشم کن...

آخ...

دلم آغوش بی اندازه میخواد ...

 

دلم تنگه برای گریه کردن...

کجاست مادر؟ کجاست گهواره ی من؟!