تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم...

چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم؟!

.

.

.

نمی دانی نمی دانی که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم باده ی مرد افکنی دارم...

.

.

.

چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم؟!

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی...