من تمام ظرافت این احساس زنانه ام را به دست مردانه ی غرور تو میسپارم...

تمام شب را گشتم... در هیچ فرهنگ لغتی برای دل دادگی من واژه ای نبود...

چگونه بسرایم احساسم را به تو؟!!!

دلم درد دارد...

 

اگر یک بار... فقط یک بار سنگینی آن نگاه بی پروایت را تاب بیاورم...دیگر مرا حاجتی به واژگان نیست...

دیوان غزل های نانوشته ام اینجاست... بگذار طوفان بارانی چشمانم اندکی دیگر تمام میشود... اسمان نگاهم که صاف شد... مرا نسروده خواهی خواند!

 

من به آغوش تو ایمان دارم...

 

 

این بارتو بگو:

مرد این احساس هستی؟!!!

 

 

مرمری